تبليغاتX
ایتگین

ایتگین

ائلينه ديلينه يانمايان بير كس، توتاق كي سلطاندي خاندي نه فايدا (راحيم)

اسامی و عکس های 10 نفراز کشته­شدگان قیام اخیر ملت آذربایجان بر ضد آپارتاید در ایران

طبق کنوانسیون­های بین المللی، دولتها  و نیروهای شورشی تحت هر شرایطی حق شلیک و کشتار غیر نظامیان را ندارند، ولی متاسفانه دولت جمهوری اسلامی ایران در ادامه سلسله عملکردهای خود در نقض حقوق بشر و قوانین بین­المللی، تجمعات مختلف شهرهای آذربایجان را به شدت سرکوب و به خاک و خون کشید. ماده 27 قانون اساسی جمهوری اسلامی مقرر می دارد « تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است». و نیز طبق ماده 20 کنوانسیون بین­المللی حقوق بشر برگزاری تجمعات حق هر انسانی است.

به رغم تمامی موارد فوق دولت جمهوری اسلامی ایران با استفاده از نیروهای چهارگانه نظامی خود ( ارتش، بسیج، سپاه، نیروی انتظامی) با شیلک مستقیم به سوی تجمع­کنندگان در روزهای 1 خرداد در تبریز، 2خرداد در اورمیه و 4 خرداد در نقده و مشکین شهر تعداد کثیری از مردم بیگناه را به جرم طلب کردن ابتدايی ترین حقوق ملی و انسانی خود به خاک و خون کشید. طبق آمار غیر رسمی تاکنون در جریان این سرکوب وحشیانه دهها نفر جان خود را از دست داده­اند، صدها نفر مجروح و تعداد کثیری بازداشت گردیده­اند. بایکوت شدید خبری منطقه و حساس نبودن ارگانهای اطلاع رسانی و حقوق بشر فعال در ایران سبب گردیده است که هنوز تعداد و اسامی شهدای حوادث اخیر بطور قطعی مشخص نشده باشد.

"شورای حقوق بشر آذربایجان" پیرو اطلاعات موثق جمع آوری شده از مراکز بیمارستانی و خانواده­های شهداء اسامی 10 نفر و تصویر 9 نفر از این شهداء را منتشر می­کند.

کمیته اطلاع رسانی شورای حقوق بشر آذربایجان مصادف با اولین جلسه "شورای حقوق بشر" اسامی ده نفر از شهداء وقایع اخیر آذربایجان را به همرا عکس های آنان منتشر می کند و امیدوار است تمام نیروهای طالب حقوق بشر و دموکراسی­خواهی صدای عدالت­خواهی ملت آذربایجان را شنیده و به مدد آنان در مبارزه با آپارتاید و تبعیض بشتابند.

لازم به ذکر است که کمیته در تلاش است تا در اولین فرصت اسامی دیگر شهداء و مجروحین و شکنجه شدگان را به همراه اسناد منتشر کند لذا از کلیه افراد تقاضا می­گردد هر گونه اطلاعات(ازقبيل عكس، فيلم و سند) خود، در این زمینه، را در اختیار این کمیته قرار دهند.

اسامی شهداء نقده :

این افراد در تیراندازی نیروهای سپاهی و انتظامی؛ در مورخه 4/3/85 که با فرماندهی مستقیم سرهنگ محبی نیا(بردار نماینده مردم تکاب در مجلس)؛ به شهادت رسیده­اند. یکی از  مسئولان سردخانه بیمارستان امام خمینی نقده اظهار داشته است که تعداد شهداء در همان روز 14 نفر بوده است که تعدادی از آنها به بیمارستان عارفیان (متعلق به سپاه اورمیه) انتقال داده شدند. با اینحال تا به امروز افرادی که تصاویر آنها در ذیل آمده است شهادتشان قطعی است و در نقده به خاک سپرده شده­اند.

                

اسامی به ترتیب تصاویر از راست: عسگر قاسمی، همت اسم زاده، حسین فتحی پور، محمد علی جنت نیا، توحید آذریون

اسامی شهداء تبریز:

شدت سرکوب و تیراندازی نیروهای نظامی در اولین روز خرداد حکایت از وجود شمار كثيري شهيد در این شهر دارد. یا اینحال بایکوت شدید خبری و وجود شرایط شبه نظامی در تبریز تنها به ما امکان شناسایی دو نفر از شهدا را داده است.

بهزاد صبوحی نژاد ساکن کوی پرواز تبریز که بر اثر شدت شکنجه و ضربات به شهادت رسید. پیکر بی جان وی در مورخه 3/3/85 در حالیکه بر دستهای وی اثر دستبند و در جای جای بدنش اثر شکنجه نمایان  بود از استخر شاه­گؤلوی تبریز به دست آمد؛ نامبرده از فعالان شناخته شده حرکت ملی آذربایجان در محله پرواز بوده است. در ضمن برادر وی نیز مفقود هستند و از سرنوشت ایشان هیچ اطلاعی در دست نیست. (به علت فشار بر خانواده وی  موفق به تهیه تصویر از وی نشدیم)

رضا میرآقاپوردرویش از فعالان محله امامیه تبریز بوده و بر اثر شدت ضربات و جراحات وارده سه روز بعد از بستری در بیمارستان جان باخت.

 


اسامی شهداء مشکین شهر:

جلیل عابدی در جریان تظاهرات 4 خرداد بر اثر شلیک مستقیم یک درجه­دار نیروی انتظامی به سرش به شهادت رسید. خانواده ایشان تحت فشار شدیدی هستند و وکیل آنان آقای صالح کامرانی نیز هم اکنون در بازداشت به سر می­برد.

جلیل عابدی

اسامی شهداء اورمیه:

در جریان تظاهرات2 خرداد اورمیه نیزدو نفر به شهادت رسیدند که عکس و تصویر آنها در ذیل آمده است.

   

فرزاد اسد پور (22ساله دانشجوی دانشگاه آزاد اورمیه) و شهید ایواز سیاحی

 

"روابط عمومی شورای حقوق بشر آذربایجان"

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 9:53  توسط ایتگین تورک  | 

نامه ی سرگشاده به وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامي

 نامه ی سرگشاده به وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامي

جناب آقای صفار هرندي، سلام عليكم

مردم ايران، دين و مسلك و دولتی را گزیده اند که معيار و ملاك صحت و سقم امور را، آزادگی و حقيقت طلبي می دانند، حق را به سیاست مدن و صلاح گروهی نمی فروشند و از جایگاه خویش خارج نمی شوند.سخنان شما را در مراسم بزرگداشت مقام فردوسي و به حقیقت در مراسم به اوج رسانی کتاب شاه نامه شنيدم و همراه با دیگر اصحاب خرد، احساس شرمندگی کردم که جایگاه وزیر ارشاد حکومت اسلامی، درباره ی شاه نامه را، با موضع فروغی زمان رضا شاه همسان و بل متعصبانه تر دیدم و خواندم که مشتی افسانه ی کودکانه ی ناممکن و بیرون از قواعد عقل و تاریخ و گذشت روزگار را، که جز به اسطوره تعبیر نشده، با هویت و دیرینه ی این سرزمین یکی گرفته، قراردادن هر سئوالی بر این مجموعه اباطیل مناسب نقل در قهوه خانه های قدیم، به عنوان مکملی بر افیون کشی آزاد دورانی معین را، ستیزه با هویت ملی اعلام کرده اید و فرموده اید که ایرانیان در سراسر تاریخ پر افت و خیز خود، برای مقاومت در برابر بیگانه، الگویی جز کتاب شاه نامه نداشته اند و بدین ترتیب روح و جسم تمام شهدا و معلولین و آسیب دیدگان جنگ هشت ساله ی اخیر را، که با شعار الله اکبر جان سپردند و صدمه دیدند و نه با مثلا «چو ایران نباشد تن من مباد»، آزردید، چرا که باریک اندیشان و تیز بینان، در صحت و امانت همین بیت بازاری هم مرددند و آن را در زمره ی ابیاتی می دانند که باستان ستایان و عرب و اسلام ستیزان، به همراه چند بیت دیگر از همین قماش، در باب تشیع فردوسی و ستایش زبان فارسی، برای تحمیق عمومی، در عهد رضا شاه باب کرده و به هجو نامه ی قلابی شاه نامه افزوده اند. شاید هم شما آن کتابی را که مردم فراز سر فرزندان و برادران و شوهران شان می گرفتند تا با عبور از زیر آن و به امید شهادت روانه ی جبهه شوند، شاه نامه فرض کرده اید؟!! وانگهی چه گونه به خیال تان گذشته است که کتاب فردوسی مورد اقتداء و تمسک و توسل مردمی بوده است که در هزاره ی گذشته حتی نسخه ای شاه نامه در اختیار نداشته اند و آن کم تر از ده نمونه ی موجود کنونی، که بر برخی از آن ها ظن جعل و نو نوشتگی می رود، تماما مسوده هایی است نه برای قرائت عموم، که مختص زرق و برق دربارها و در پس همین مطلب حکایت هاست که بی تردید از آن با خبر نیستید، چنان که نمی دانید نخستین نسخه ی چاپی و عمومی شاه نامه را، برای عرضه در مراسم هزاره ی فردوسی، در سال ۱۳۱۳ شمسی، یهودیان با سرمایه ی کتاب فروشی «یهودا بروخیم و پسران» بیرون داده اند و اگر «فرهنگ شاه نامه ی فردوسی» فریتس ولف یهودی را هم، یهودیان آلمان در همان زمان چاپ و به نشست هزاره ی فردوسی تقدیم کرده اند، پس ممکن است لحظه ای از خود بپرسید به کدام دلیل یهودیان تبلبغات در باب شاه نامه را با خیالات توطئه گرانه ی خود مطابق می بینند، برای انتشار وسیع آن سرمایه می گذارند و محقق اجیر می کنند؟
آقای وزیر. شما در مقامی ننشسته اید که بدون محاسبات لازم و شناخت مناقشات فرهنگی، خود را در اختیار این و یا آن گروه بگذارید. شما مقام سیاسی نیستید و حق مداخله سیاسی به سود هیچ برداشت فرهنگی از مسائل مورد اختلاف را ندارید. حد اکثر اختیارات شما دعوت به گفت و گو گرد مبهمات فرهنگ ملی ماست، تا از بنیان با مقولات مورد شقاق آشنا شویم. این که توهین به شاه نامه را مقدمه ایران ستیزی گفته اید، خود بدترین توهین و گفتار ایران ستیزانه و هویت شناسانه است که تاکنون به گوش مردم رسیده است.از سخنان شما معلوم است که نه فقط همین شاه نامه را نیز نخوانده اید، بل از اسناد و ادعاهای جدید، که داستان غم بار شاه نامه سرایی را عرضه کرده، بی خبرید و نمی دانید که سرسخت ترین منتقد و حتی دشمن شاه نامه، شخص فردوسی است و به شما نگفته اند که فردوسی در مقدمه ی کتاب «یوسف و زلیخا»ی خود، تمام مطالب آن دیوان شعر را دروغ خوانده و از صرف عمر برای تدوین در برابر دستمزد آن، اظهار پشیمانی و توبه کرده است.دلم سیر گشت از فریدون گرد، مرا زان چه او تخت ضحاک بردگرفتم دل از ملکت کیقباد، همان تخت کاووس کی برد بادندانم چه خواهد بدن جز عذاب، ز کیخسرو و جنگ افراسیابز من تافته بد دل روزگار، که از من نیامد همی خوب کارنگویم دگر داستان ملوک، دل ام سیر شد ز آستان و سلوکنگویم سخن های بی هوده هیچ، نگیرم به بی هوده گفتن بسیچکه یک نیمه ی عمر خود کم کنم، جهانی پر از نام رستم کنمنگویم دگر داستان های قهر، بگردانم از نامه ی مهر چهرکه آن داستان ها دروغ است پاک، دو صد زان نیرزد به یک ذره خاککه باشد سخن های پرداخته، به نیرنگ نه ز اندیشه برخاستهبد جایگاهی گرفته اید، آقای وزیر. اینک باستان پرستان و اسلام و عرب ستیزان از سخنان شما احساس اقتدار می کنند، شما را که تا همین چند ماه پیش به سبب حضورتان در هیئت تحریریه ی کیهان، جلاد و بازجو و شلاق کش معرفی می کردند، به خاطر شاه نامه ستایی اخیر، مقتدا قرار داده اند و درست یک روز پس از سخنان باستان ستایانه ی شما، همان کسان که برای تان در آن نشست هورا کشیدند گفتار مرا در باب تاریخ ایران، با هوچیگری و هیاهو و اوباشگری رذیلانه و با هدف آدم کشی، در دانشگاه فردوسی مشهد بر هم زدند. مسئولیت شما در همین حوزه ای است که فراموش کرده اید. باید نخستین معترض به چماق کشی فرهنگی باشید که نیستید و مطبوعات و مراکز اطلاع رسانی فرهنگی ما نیز، که اگر کسی مثلا با آقای سروش بلند صحبت کند، خرد کائنات را درهم ریخته می پندارند، در باب این ضایعه ی رخ داده در دانشگاه مشهد ساکت اند، زیرا وزیر این گونه امور، شاید هم که با شادمانی، ساکت است و در نزاع هایی جانب می گیرد که ورود به آن، نه در حیطه ی او، که خاص اصحاب تحقیق است.اطراف خود را بپایید، آقای وزیر و هر نوشته ای را که مشاوران اعظم به دست تان می دهند در مجامعی که از ماهیت آن ها بی خبرید، به صدای بلند نخوانید، چنان که در گفتار شما در باب سعدی در ابتدای همین اردیبهشت ماه، چندین سهل اندیشی و غلط خلاف قاعده بود و از ستایش ها و کف زدن های هدفمند غره نشوید و اگر خیال دارید در حد جایگاه فرهنگی خود عرض اندام کنید، شما را می خوانم که با تمام شاه نامه شناسان اطراف خویش، به مناظره ای در باب شناخت این سند یهود ساخته بنشینیم، که تنها در ۷۰ سال اخیر، همزمان با تجدید حیات و سازمان دهی مجدد شعوبیه، به سعی لابی های یهود، به قصد دامن زدن به ستیزه های قومی و افتخار تراشی باسمه ای برای تجزیه طلبان فارس، مورد استناد جماعت وطن فروش و عرب و اسلام ستیز و در راس آن ها پهلوی های پدر و پسر بوده است.
وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر
 
ناصر پورپیرار
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 18:1  توسط ایتگین تورک  | 

منشاء بيماري هموطن ستيزي


سرزمين کثيرالمله‌ي ايران که براي اثبات سهل و ساده‌ي آن کافي است کتيبه‌ي بيستون و کتيبه‌ي ديوار جنوبي تخت جمشيد و نيز کتيبه‌ي مقبره‌ي داريوش را گواه بگيرم، که در تمام آن‌ها، داريوش هخامنشي، ۳۳ قوم ساکن اين نجد را نام مي‌برد که از راه ستيز و جنگ مغلوب او شده‌اند. اين اسناد نخستين که همسازي و همزيستي بوميان و اقوام پيش از داريوش در نجد ايران را اثبات و کورش و داريوش را برهم زننده ي آرامش و امنيت و متوقف کننده ي پروسه ي رشد بومي و قومي و ملي در شرق ميانه معرفي مي کند، با زباني بدون ابهام مي‌گويد که اين اقوام چندان قدرتمند و از چنان کثرت و توانايي برخوردار بوده‌اند که داريوش غلبه‌ي مکرر بر آنان را در زمره ي افتخارات تاريخي خود بيان ‌کند.

باستان پرستان ما، اينک و به وجهي باور نکردني، آن هم بر اساس تبليغات و جعليات گروهي يهودي، که با نام ايران شناس و مورخ و باستان شناس و حفار و مرمت کار، به خدمت دانشگاه‌هاي کليسايي و کنيسه‌اي اروپا و آمريکا و ايران درآمده‌اند، به طور مطلق مي‌پذيرند که همان حاکميت باستاني داريوشي، با مفهوم حقانيت غلبه‌ي حاکم شمشير به دست بر مغلوبين، امروز نيز در تمام عرصه‌هاي سياسي و اقتصادي و فرهنگي ايران، بايد که برقرار بماند و بدين وسيله تاييد مي‌کنند که نژاد پرستان ذهن متوقفي دارند و با تلاش هاي دراز مدت بشر، براي برقراري حقوق عمومي برابر، فارغ از ظواهر شناخته شده‌ و آشکار زيستي، مانند رنگ و زبان و جغرافيا و فرهنگ و سنت و نژاد، موافق نيستند و از آن هم عجيب‌تر سرزمين ايران را در زمره ي دارايي و ميراث نخستين متجاوزي مي‌دانند که در بي‌اختيار و مقيد کردن بوميان کهن اين اقليم با کمک وسيع يهوديان منطقه، موفق بوده است و بدين ترتيب آشکارا اعلام مي‌کنند که کم‌ترين پيوندي با هستي و هويت و ديرينه‌ي ملي ندارند، به تسلط شمشير معتقدند و چنان که خواهم نوشت، بيگانه پرست‌اند.

کهنگي و بي‌کارگي اين انديشه، آن گاه مضاعف مي‌شود که در سده‌ي اخير، کار متمايلان به مداومت غلبه‌ي داريوشي، ‌که عمدتا کسوت سياسي سلطنت طلبي مي‌پوشند و ادعاي برتري فارسيان را دارند، حتي به نفي حضور باستاني عمده ترين گروه‌هاي نژادي ايران انجاميده است. اين توقف مسلم انديشه‌ ورزي و اين تسليم بي‌قيد و شرط به عوام‌گرايي، تا آن‌جا رشد کرده است که مي‌توان مدعي شد در حال حاضر باستان پرستان ما فاقد تاريخ ملي پيوسته‌اند و از جمله نمي توانند با دوران‌هاي متعدد و دراز مدت مديريت مقتدرانه‌ي ترکان، بر سرزمين ايران، از غزنويان و سلجوقيان تا صفويه و قاجار، تعيين تکليف کنند و نمي‌دانند که آن ادوار و حکومت‌ها را ادامه‌ي حيات ملي بنامند و يا دوران انقياد و اشغال و حاکميت بيگانه بيانگارند؟!!! داستان اين دست و پا بستگي باستان پرستي بي‌سواد ايران، به چنان مراتب مضحکي منتهي شده است که اقدام به تمسخر عمومي آنان، محمل عقلي و اثباتي غيرقابل ترديدي به خود مي‌گيرد و خردمندان را وادار مي کند که دمي از ستيز فرهنگي با اين بازگويان افسانه‌هاي دست ساخت يهوديان درباره ي هويت و هستي ايرانيان باز نمانند.

دانسته‌هاي امروز ما، درباره ي سرزمين و سرگذشت و سيره‌ي شرق ميانه، به طور کامل بر منابعي تازه ساز متکي است و از مسائلي مي گويد، که در خطوط اصلي، تا دو سده ي پيش، در تصورات و اسناد هستي تاريخي اين منطقه منعکس نبوده است. از جمله‌ي حيرت‌آورترين اين داده‌هاي جديد، ظهور ناگهاني يک دسته اوراق مسلسل و شماره بندي شده، در تاييد و تثبيت قوم و اقليم فارس، همراه با تلقين قوام و قدمت و حتي ادعاي برتري آن ها نسبت به ساير ساکنين بومي ايران است! اين ظهور سازمان داده شده، در حالي هياهو وار بر ذهنيت ملي ما سرازير شد، که پيش از آن، سکوت کش‌داري را درباره‌ي حضور قوم و قدرت فارس، بر اسناد تاريخي ايران مسلط مي بينيم، و چنان که اين بررسي نشان خواهد داد، دورتر از دوران جديد، در حيات اين سرزمين، کسي را نمي‌شناسيم که به نام و کام فارسيان شمشير و يا قلم زده باشد.

از ۱۵۰ سال پيش، چنان که گويي سراب بهشتي را بر شوره زاري برآورند، نهضت بازشناسي فارس و فارسيان به راه مي‌افتد و يکي پس از ديگري، قلم‌داراني از راه مي‌رسند که از هر سنگ و کلوخ فارس تا دور‌ترين دره، و از هر آوازمند تاريخي آن، تا اعماق ناپيداي پيشداديان باخبرند و به راستي جاده اي را مي‌کوبند که عبور پرمدعا و ويرانگرانه‌ي رضا شاه، که پراکندگي ملي را، با تبليغ خونين پارس پرستي پايه گذارد، در چند دهه بعد، با تبختر تمام، ميسر شود. آن ها و ناگهان، از قوم و قبيله و اقليمي خبردادند که گويي هستي عمومي ايرانيان را بنيان گذارده اند و يکي پس از ديگري، و با رونويس از يکديگر، در فاصله ‌هاي کوتاه، متن هايي مشابه تدارک شد، که بخش تاريخي آن، به راستي جز پندار بافي افسانه‌گون نيست که آشنايي با فهرست اين فرآورده‌ها، چه بسا خردمندان را مايه‌ي تاملي شود.

۱. تاريخ مملکت فارس، کار ميرزا آقا کمره اي، که از ظهور آن فقط ۱۵۰ سال مي‌گذرد و خواهيم خواند که مي‌توان او را اولين معرف فارس و فارسيان شناخت.

۲.آثار جعفري يا «نزهت الاخبار»، کار جعفر خورموجي، که قريب ۱۴۰ سال پيش پيدا شد و محتواي آن در خطوط اصلي و عمده با کتاب پيش چندان متفاوت نيست.

۳. تاريخ مسعودي يا عبرت الناظرين، کار ميرزا حسن فسايي در ۱۲۰ سال پيش و باز هم با مضاميني نزديک به دو تاليف پيش.

۴. آثار عجم، کار فرصت‌الدوله شيرازي، در قريب ۱۱۰ سال پيش و مشحون از همان حکايت هاي تاريخي ديگران.

بخش عمده‌ي اين آثار سرسپرده به فارس، در هندوستان و با سرشتي خلق‌الساعه و بي نياز از ارائه‌ي سند و نمونه و منظر تاريخي تدارک شده و سرنوشت تدوين آن‌ها مرموز است و همين بي‌پيوند و بي پشتوانگي اين آثار، سرانجام سازمان دهندگان اصلي را واداشت تا پدر بزرگي براي اين نوادگان قد و نيم ‌قد در مکتوبات قديمي دست و پا کنند و قريب قرني پيش، بار ‌ديگر‌ شاهد طلوع ناگهاني کتابي درباره ي فارس شديم که به طور معمول در پستوي کتابخانه‌ي موزه‌ي بريتانيا درانتظار نوبت ظهور خاک مي‌خورند و دو انگليسي مکار بانام‌هاي لسترنج و نيکلسون در صحنه ظاهر مي شوند تا از کلاه گشاد توليد اسناد مجعول براي تاريخ و فرهنگ ايرانيان، خرگوشي به بزرگي کتاب «فارس‌نامه»‌ اثر مولف مجهول الهويه اي با نام عاريتي ابن بلخي، ظاهرا از تاليفات سال‌هاي آخر سده ي پنجم هجري، بيرون کشند!

«در هيچ يک از منابع معتبر، نامي از مولف فارس‌نامه به ميان نيامده است... و نام مولف اين فارس‌نامه هنوز شناخته نيست، اما در ديباچه‌ي خود مي‌نويسد که جد او از مردم بلخ بود و ابن بلخي لقب مناسبي است براي ناميدن مولف، تا زماني که هويت او به‌تر ثابت شود». (ابن بلخي، فارس نامه، تصحيح منصور رستگار فسايي، چاپ بنياد فارس شناسي، صفحات ۱ و ۱۹)

بار ديگر با مولف مشکوک الاسم و احوالي رو به روييم، که کتاب‌اش، درست مانند الفهرست ابن نديم، ظاهرا از ياد زمانه ساقط بوده و تا اين اواخر به ديد نيامده است و اين يکي هم، مانند همان ابن نديم و بسياري از «ابن و ابو يک چيزي» هايي که فقط هزار تاي آن ها را ابن نديم در الفهرست قلابي‌اش، از «ابن دنيا» تا «ابو‌‌ زير»، معرفي مي‌کند، مشغول تدوين و تاليف کتاب، بافتن فلسفه، يافتن ستارگان، سرودن شعر و افسانه و نقل تواريخ بي‌سر و ته در قرون اول و دوم و سوم هجري بوده اند، تا مثلا در فارس نامه بخوانيم: «فارس طرفي بزرگ است و همواره دارالملک و سريرگاه ملوک فرس بوده است»! و اگر از سقوط داريوش تا زمان رضا شاه، کسي ادعاي دارالملکي فارس نکرده و هرگز سريرگاه هيچ ملکي نبوده، براي سازندگان کتاب فارس نامه محل عنايت و رعايتي نيست، زيرا ديگر به تجربه باور کرده‌اند‌ که نزد روشن‌فکران و به مذاق ايشان، افسانه ‌‌هاي دروغين اعتبار ساز، بسي شيرين‌تر از يقين و حقيقت زقوم است. از ديدگاه آن‌ها، اساس اين تاليفات، انتقال قضايايي به ذهن خالي مانده‌ي ايرانيان و با هدف واداشتن ما به پارس کردن به ديگران بوده است، نه ارائه‌ي سندي تا جايگاه واقعي خويش را در ميان همسايگان و همراهان تاريخي‌مان بازيابيم.

«بنا برآن‌چه از مطالب کتاب و نحوه ي بيان ابن‌بلخي برميآيد، او همچنان که پارسيان را بسيار عزيز مي‌دارد، ‌اقوام و قبايل و ملت‌هايي را نيز نمي پسندد و از آنان به نکوهش ياد مي‌کند. به عنوان مثال عرب ها را دوست نمي‌دارد: «عرب را کي محل ايشان محل سگان باشد، صورت نبندد کي به پيکار ايشان روم». (همان، ص۱۳)

اين همان حکايت حال روشن‌فکري سده ي اخير ايران است، که باز‌گفتم. گشودن چنگ و نشان دادن دندان به همسايگان! پس چرا کتاب خفيف ابن بلخي، که نام‌ و شخص‌اش عاريتي و نا‌مسلم است، با چنين مطالبي، مطلوب آنان نباشد و مبلَغ آن نشوند؟ باري نوشته‌اند که از اين کتاب تنها دو نسخه يافته‌اند و مطابق معمول يکي از آن ها را در زيرزمين‌ و شامورتي خانه ي موزه‌ي بريتانيا:

«تنها دو نسخه ي خطي اثر ظاهرا در اروپا وجود دارد. يکي نسخه‌ي بسيار کهن موزه ي بريتانيا، که ظاهرا بي تاريخ است». (همان، ص۳۸)

پس دو نسخه‌ي خطي از‌کتابي يافته اند که گرچه نسخه‌ي موزه‌ي بريتانيا را «بسيار کهن» مي‌گويند، اما در عين حال معترف‌اند که فاقد تاريخ نگارش است!!! و براي درک ارزش و اهميت آن نسخه ي ديگر، که نوشته‌اند در پاريس است، به‌ترين راه رجوع به قضاوت مقدمه نويس همان فارس نامه است.

«نسخه‌ي پاريس به راستي چندان به درد نمي‌خورد، جز اين که نشان دهد چه‌گونه يک ايراني امروزي نسخه قديم‌تر را خوانده است».(همان، همان صفحه)

اين توضيح نامفهوم نسخه‌ي دوم کتابي است که قديم‌ترين مدرک هويت قومي و ملي ايرانيان قرارداده اند و ذره اي ترديد ندارم و شک نمي‌آورم که چنين نسخه هايي، از چنان کتاب‌هايي، جايي نهفته نيست، الا که هم به نگاه نخست، جعل و جديد بودن آن بر اهل فن و نظر آشکار شود و اگر ارزني ترديد در اين بيان من داريد، به درد دل مصحح کتاب گوش دهيد که ناکامي‌اش در يافتن اصل اين نسخ به وصف خودشان «بي‌تاريخ و به درد نخور» را چنين بيان مي‌کند:

«اما کوشش هاي زير سبب شده است تا به گمان اين جانب از همه چاپ‌هاي قبل متمايز باشد، هرچند ادعا نمي کنم که توانسته باشم حق مطلب را آن چنان که بايد و شايد ادا کنم. مخصوصا که کوشش هاي‌ام براي دست رسي به دو نسخه‌ي مورد مراجعه‌ي لسترنج - نيکلسن تا هنگام چاپ کتاب بي ثمر ماند». (همان، ص ۶)

نخست بپرسيم که رستگار فسايي چه‌گونه فارس‌نامه‌اش را بدون رجوع به نسخه‌ي اصل تصحيح کرده است و از چه راه به صحت و امانت آن گواهي مي‌دهد؟ و اگر لسترنج يا نيکلسون به فرمان اين همه مرکز فرهنگي کنيسه اي اروپا، که از آن ها نان و نام مي‌گيرند، برخي به آن دست‌نويس‌ها کم و افزوده و يا حتي بدون هيچ اصلي، از خود قصه ساخته باشند، ما از کجا به بنيان درست اين داده‌ها ورود مي کنيم و چه حجتي بر دانايي هاي ما در اين باره وجود دارد؟ و آيا درست از همين مسير نيست که در اين اواخر صاحب مشتي شاه کارهاي دست ساز نوپديد چون تواريخ هرودت و الفهرست ابن نديم و فارس‌نامه‌ي ابن بلخي و نقل از مورخين يوناني و رومي و ارمني و مستندات و مواريث مکتوب و کهن ديگر شده ايم که اصل و اريژينال تمامي آن‌ها تنها به چشم امثال لسترنج و نيکلسن گذشته است، تا در زمره ي آن ها از جمله آگاه‌مان کنند که:

«يعني در عجم شرف ايشان (پارسيان) همچنان است کي شرف قريش در ميان عرب و علي بن الحسين را - کرم الله وجهه - کي معروف است به زين العابدين، ابن الخيرتين گويند يعني پيرو دو گزيده، به حکم آنک پدرش حسين بن علي رضوان الله عليهما بود و مادرش شهربانويه، بنت يزد جرد‌الفارسي و فخر حسينيان بر حسنيان از اين است، کي جده ي ايشان شهربانو بوده است و کريم‌الطرفين‌اند و قاعده ي ملک پارسيان بر عدل بوده است و سيرت ايشان داد و دهش بوده و هرکي از ايشان فرزند را ولي عهد کردي، او را وصيت برين جبلت کرد: لا ملک الا بالعسکر و لا عسکر الا بالمال و لا مال الا بالعماره و لا اماره الا بالعدل و اين را از زبان پهلوي به زبان تازي نقل کرده اند. يعني پادشاهي نتوان کرد الا به لشکر و لشکر نتوان داشت الا به مال و مال نخيزد الا از عمارت و عمارت نباشد الا به عدل و پيغمبر را - عليه السلام - پرسيدند کي: چرا همه قرون، چون عاد و ثمود و مانند ايشان زود هلاک شدند و ملک پارسيان به درازا کشيد با آنک آتش پرست بودند؟ پيغمبر ـ صلي الله عليه و سلم - گفت: لانهم عمروا في‌البلاد و عدلوا في ‌العباد. يعني از بهر آنک آباداني در جهان و داد گستردند ميان بندگان خداي ـ عز و جل - و در قرآن دو جاي ذکر پارسيان است کي ايشان را به قوت و مردانگي ستوده است، يک جا عز من قائل: بعثنا عليکم عبادا لنا اولي باس شديد. يعني فرستاديم بر شما بندگاني از آن ما، کي خداوند نيرو و بطش سخت بودند». (همان، ص۵۲)

در همين چند سطر مداقه کنيم که چه سان دغلانه اختلاف افکني مي‌کند: پارسيان در ميان عجم، که غرض مردم ايران است، امتياز و شرف قريش را مي‌برند، در ميان عرب! چنان که حسين ابن علي فخر زن پارسي اش را بر حسن ابن علي مي‌فروشد و پيامبر اکرم پارسيان و زمام داران‌شان را مي‌ستايد و خداوند در قرآن به احسنت گويي پارسيان مشغول است، گرچه آيه از سوره‌ي اسراء باشد، به شماره‌ي پنج و آشکارا خطاب به يهوديان!!! و چيزي نمي گذرد که حتي قرآن نيز به لغت پارسيان مي‌شود:

«و در قرآن يک لفظ پارسي است و اين از غرايب است و مسئله‌هاي مشکل، کي امتحان کنند فضلا را بدان». (همان، ص۵۶)

آن کلمه‌ي پارسي که ابن بلخي دروغين در قرآن يافته، «سجّيل» در سوره‌ي «الم تر کيف» است و شايد نشان پارسي بودن اش را تشديد بر جيم آن بداند، که مخصوص عرب است! اما مصحح کتاب، که خود يک پارسي اصيل است، بدون هيچ ضرورت و پيوندي با تصحيح نسخه، هراسان و شتابان، به ابن بلخي و از قول سيوطي در ذيل صفحه تذکر مي‌دهد که لغات پارسي قرآن بسي فزون‌تر و فراوان‌تر‌ است!

«۳۲ واژه‌ي فارسي در قرآن مجيد به کار رفته است که عبارت‌اند از: استبرق، سجّيل، کوّرت، مقاليد، اباريق، بيع، تنوّر، جهنّم، دينار، سرادق، روم، ن، مرجان، رس، زنجبيل، سجّين، سقر، سلسبيل، ورده، سندس، قرطاس، اقفال، کافور، کنز، مجوس، ياقوت، مسک، هود، يهود، ورک، صلوات». (همان، ص ۵۶)

بي اين که به ادعاي مضحک فارسي خواندن حرف «ن» و لغت «کورت» و ديگر کلمات در مدعاي بالا ورود کنم، که غالبا مشددند، گفته باشم که واژه ي ورک در قرآن عظيم نيست و همين نکته بربي‌پايگي پندارها، غرض‌ورزي و بي سوادي دست اندرکاران معرفي «فارس‌نامه» گواه است. و بالاخره اجازه دهيد از ميان دلايل بسيار ديگر، دو دليل ساده‌ي قلب و جعل «فارس نامه»‌ي ابن بلخي را براي خردمندان اين سرزمين بشمارم و برگي بر افتضاح کرسي‌هاي ايران و اسلام شناسي داخل و خارج بيافزايم، تا زمان رسيدگي به اعمال ضد فرهنگي و خائنانه ي آنان، که رسوايي نهايي و جهاني است، فرا رسد:

«سبب تاليف اين کتاب به فرخندگي: چون مقتضاي راي اعلي سلطان شاهنشاهي - لازال من العلو بمزيد - چنان بود که پارس کي طرفي بزرگ است از ممالک محروسه - حما‌ها‌الله - و همواره دارالملک و سريرگاه ملوک فرس بوده است». (همان، ص ۴۷)

بر پيشاني اين کتاب بي بها و در اولين سطور متن فارس‌نامه، دو داغ دروغ بزرگ و بد‌نما ديده مي‌شود، که براي بطلان کامل اين سند ساختگي کفايت مي‌کند. نخست اين که در تمام کتاب فارس‌نامه، از آن که خواسته‌اند آن را به مشخصات نثر قرن پنجم درآورند، هرگز موصول «که» نيامده و نه فقط همه جا جاي گزين آن را به صورت «کي» مي بينيم، بل حتي صورت «که» در ترکيباتي چون «آنکه» نيز به صورت «آنک» ثبت است. اما جاعل، که در سطور نخست، هنوز قلم‌اش به دروغ عادت نکرده، هم در سطر مقدم، موصول «که» را مي آورد که نشان از آشنايي او با نثر قرون بعد مي دهد و دوم اين که اصطلاح سياسي «ممالک محروسه» ساخت منشيان دوره ي قاجار است و هرگز در هيچ متني جز منشآت دوران قاجار به کار نرفته است و نشاني از آن در ادبيات قرن پنج و شش نيافته ايم:

«ممالک محروسه: عنوان و لقب گونه‌اي است مملکت ايران را، که در عهد قاجار متداول بوده است». (دهخدا، ذيل واژه‌ي محروسه)

همين قيد را دهخدا ذيل واژه‌ي «ممالک» نيز آورده است. و چنين است که، به شرط عمر، اخراج فارس ‌نامه‌ي ابن‌بلخي، اين کتاب مشحون از بي‌شرمي‌هاي مکرر، در ارائه‌ي عشوه و اباطيل فارس پرستي را، از اسناد ايران شناسي، نيت کرده‌ام. مختصر اين که اگر در مدخل متني، و در سه سطر نخست آن، دو گاف و غلط بي‌آبرو ساز يافت مي‌شود، پس چنين تاليفي تنها به کار آن زده مي شود که معلوم کنيم اين کتاب سازان شلخته و ناشي‌کار، به طمع صيد ماهي اختلاف افکني، چه طعمه‌هاي متعفني را، در شمايل کتاب، به قلاب فرهنگ ما بسته‌اند و در درياي تاريخ ايران رها کرده‌اند و چه سان بنيان فارس شناسي و فارس پرستي و فارس ستايي آبکي را، به قصد تذليل و تخريب اتحاد ملي ما بنا نهاده اند.

بدين ترتيب معلوم شد که تزريق نام فارس، به عنوان قوم و سرزمين پيش‌تاز و ممتاز، به تاريخ و جغرافياي ايران نيز، همانند تلقين نژاد آريايي، به‌سان بدل کردن گبريگري به زردشتي‌بازي پاک انديش و صاحب کتاب، همانند اختراع ساسله‌ي ناشناس اشکاني و شبيه اسناد تراشي و کتيبه کني براي امپراتوري بي‌نشانه ي ساساني، همه و همه، اجزاي يک پازل بد نقش‌اند که در دو قرن اخير، براي مشغول کردن ذهن روشن‌فکري و نوآموزان و آلودن اسناد آموزشي اين سرزمين به دروغ و نيز ايجاد تفرقه و دشمني ميان مردم ممتاز شرق ميانه، به دست مورخين و شارحين و شرق شناسان و باستان پژوهان يهودي ساخته شده و در حال حاضر صفحه به صفحه، سطر به سطر و کلام به کلام آن چه را که در زمينه‌هاي فرهنگي و سياسي درباره‌ي پيشينه ي پيش از اسلام ايران و همسايگان مان مي‌دانيم، جز مهملات متکي بر اسناد و افسانه هاي خواب‌آور و نا‌باب نيست و از جمله در يادداشت پيش با خبر شديم که شناسنامه‌ي اصلي و کهنه‌ي فارس شناسي، يعني کتاب «فارس‌نامه»‌ي ابن بلخي، که براي نگارش آن نهصد سال قدمت قائل‌اند، جز اوراقي تازه نوشت و پريشان مضمون نيست.

حالا اين قوم فارس، که از زمان قدرت يابي‌اش، به زمان رضا شاه ، جز موجب پراکندگي ملي نبوده و عالي‌ترين شخصيت هاي سياسي صاحب منصب آن، جز به خدمت مطامع بيگانگان و پراکندن انديشه‌ي جدا سري قومي و ملي کمر نبسته‌اند و شخصيت‌هاي فرهنگي دولتي برخاسته از ميان آنان، جز به تاييد اوراق جعلي فراهم شده در دانشگاه‌هاي کليسايي اروپا و آمريکا در موضوع تاريخ و ادب و باستان شناسي و هويت سازي مشغول نبوده‌اند و تقريبا از ميان آنان سيمايي را نمي شناسيم که در سده ي اخير، عرض اندام چاره سازي در مقابله با تلقينات جدا ساز يا در جهت قوام سياست ملي کرده باشد، هنوز هم مدعي است که ديگر اقوام و بوميان کهن ساکن اين سرزمين، از کرد و بلوچ و گيلک و لر و ترک و خوزي و مازندراني، گرچه تمام آن ها اسناد اثبات حضوري ديرينه، لااقل به قدمت پنج هزاره در اين سرزمين دارند، اما به جرم نداشتن هويت قلابي و دروغين آريايي‌- که درست به سبب نادرستي‌اش، ظاهرا فقط برازنده‌ي فارس‌هاي بدون پيشينه‌ي تاريخي شمرده مي شود‌- به نوعي مديون و مغلوب فارسيان اند و ضروري است در مقابل آنان گوش به فرماني کنند و دست به سينه بايستند.

اينک اين متفرعنان فارس مسلک، که از هيچ طريق، حتي قادر به اثبات هموطني خويش نيستند و در بارگاه و پيشگاه هر قضاوتي، که براي اسناد درست ارزش قائل شود و به بررسي عالمانه بها دهد، ناکام مي مانند و شکست مي خورند و به عنوان يک قوم و حتي حوزه‌ي جغرافيايي، تمامي اوراق و اسناد‌شان، همانند همان فارس‌نامه، قابل ابطال است، عجيب است که ديگر اقوام و بوميان بزرگ ايراني را در مقابل خويش حد‌اکثر صاحب «خرده فرهنگ» مي گويند، قدمت قدرتمندانه و بسيار قديم و قويم‌تر آنان را منکر مي‌شوند، که يکي از اين دست تفکرات بيمارگونه ي آنان درباره‌‌ي ساکنان قديم ايران، از جمله متوجه ترکان است!!!

اوج اين بازيچه شمردن حيات و هستي ملي، آن جا بروز مي کند که اين قوم غريبه، که تا ۱۵۰ سال پيش، کم ترين نشانه‌ي تاريخي در اثبات خويش، به عنوان يک قوم قدرتمند صاحب حشمت تاريخي ندارد و در اسناد ملي ايران پيش از رضا شاه‌، برگ سالم غير‌جاعلانه‌اي در ارائه‌ي حضور ساده‌ي آنان هم در تاريخ پيدا نمي‌شود و هرگز کسي به نام فارسيان، در بيست و سه قرن اخير، حکومت نکرده و حکمتي نداشته، عمده ادعاهاي خود را بر مبناي دفتر شعري مي‌گيرد به نام «شاه نامه» و در هر بن بستي، تکرار و باز‌ خواني حماسي ابياتي از اين دفتر شعر را، به جاي شناس نامه ي حضور ديرينه‌ي خود در ايران، ارائه مي‌دهد و از آن که در تمام موارد، جز به هياهوي تبليغاتي ملتمس و متمسک نبوده و جز به بوق و کرناي رسانه‌اي چنگ نزده و پشتيباني جز به اصطلاح همين روشن‌فکري دود آلود نداشته است، که ما را به تصورات قاليچه پرنده اي و موشک پراني دو هزاره پيش پارسيان دعوت مي کنند، حتي آماده نبوده است که در ابيات و اشعار همين شاه‌نامه‌اش دقتي کند تا بل که از توهمات خود بکاهد، از خدمت دانشگاه‌هاي دروغ‌باف اروپا بيرون خزد و براي همبستگي سالم ملي دستي بيرون آورد. زيرا اگر بنا را بر همين افسانه هاي خواب‌آور شاه نامه نيز بگذارد، خلقت سياسي و فرهنگي جهان به زمان و بيان فردوسي را هم، سه بخش خواهد ديد که ظاهرا فريدون، در تقسيم دنياي آن روزگار، ميان سه فرزندش، سلم و تور و ايرج، بدون اظهار امتيازي ميان آنان، مرتکب شده است:

نخستين به سلم اندرون بنگريد، همه روم و خاور مر او را گزيد

بفرمود تا لشکري برکشيد، گرازان سوي خاور اندر کشيد

دگر تور را داد توران زمين، ورا کرد سالار ترکان و چين

يکي لشکري نامزد کرد شاه، کشيد آنگهي تور لشکر به راه

بيامد به تخت مهي برنشست، کمر بر ميان بست و بگشاد دست

بزرگان بر او گوهر افشاندند، جهان پاک توران شه اش خواندند

پس آن‌گه نيابت به ايرج رسيد، مر او را پدر شهر ايران گزيد

هم ايران و هم دشت نيزه‌وران، همان تخت شاهي و تاج سران

سران را که بد هوش و فرهنگ و راي، مر اورا چه خواندند ايران خداي

بدين ترتيب و ظاهرا همان گونه که سرزمين توران نام خود را از تور يکي از فرزندان فريدون مي‌گيرد ايران را هم مي‌توان نامي مايه‌گرفته از ايرج يکي ديگر از فرزندان فريدون انگاشت، که براي نخستين بار در همين شاه‌نامه ارائه شده است. وانگهي بنا بر همين اشعار بي‌بها هم، چند معناي مخالف با ادعاهاي کنوني پارس پرستان بيرون مي‌زند، نخست اين که شأن و منزلت تاريخي ترکان کم ترين تفاوتي با روميان و چينيان و ايرانيان پيدا نمي‌کند، دوم اين که خلاف روم و توران و چين، اين اشعار چنان که متن تمامي شاه‌نامه، سرانجام معين نمي‌کند که «شهر ايران» کجاست.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 18:8  توسط ایتگین تورک  | 

باشقا سوز

ايران کشوري کثيرالاقوام است؛ به تعبير جامعه‌شناسان اقوام ايراني، ايران موزاييک اقوام است و به تعبير برخي روشنفکران، ايران قفس اقوام است. البته به تعبيري بومي مي‌توان ايران را کاشيکاري اقوام دانست. ايران را موزاييک، کاشيکاري، قفس يا هر چيز ديگر اقوام بناميم صرف نظر از بار ارزشي مثبت و منفي اشراب‌شده در اين تعابير، ايران کشوري است که اقوام متعددي در سطح پراکنش بالا در آن زندگي مي‌کنند.

اقليت‌هاي قومي ايران بيشتر در نواحي مرزي مي‌زيند جز ترک‌ها که در اکثر استان‌هاي کشور کما بيش حضوري دايمي دارند[1] يعني استان‌هاي آذربايجان شرقي، آذربايجان غربي، اردبيل، خراسان شمالي، گلستان، قزوين، همدان، تهران، قم، مرکزي، اصفهان، شيراز و ... استان‌هايي هستند که درصد بالايي از جمعيت کل استان و يا روستاهاي آن‌را ترک‌ها تشکيل مي‌دهند.

اقوام ايران در قرينه‌هاي مرزي همزبانان خويش در ديگر کشورها زندگي مي‌کنند و داراي مرزهايي مشترک با برادران قومي خويش در آن سوي مرزهاي رسمي سياسي ايران هستند.

ترکان ايران در شمال‌غرب با جمهوري آذربايجان و ترکيه و در شمال (ترکمن‌ها) با ترکمنستان همسايه‌اند. کردها در غرب با کردهاي عراق و ترکيه، عرب‌ها در جنوب غربي با اعراب عراق و خليج فارس، بلوچ‌ها در جنوب شرقي با بلوچ‌هاي پاکستان و بالأخره فارس‌ها در شرق با فارسي زبانان افغانستان!

در ميان اين شش قوم فارس‌ها و ترک‌ها با جمعيتي تقريباً مساوي بزرگترين اقليت به شمار مي‌روند. منتها فارس‌ها به واسطه‌ي رسميت و مشترک‌بودن زبان فارسي، تسلط بيشتري در ايران دارند. چهار قوم ديگر يعني کردها، عرب‌ها، بلوچ‌ها و ترکمن‌ها تقريباً از وزنه‌ي جمعيتي يکساني برخوردارند که في‌المجموع يک سوم جمعيت را به خود اختصاص داده‌اند.

تسلط فارس و فارسي در ايران به حدود هشتاد سال پيش برمي‌گردد. يعني زماني که با دخالت انگلستان ترکان قاجار تخت شاهي را به پهلوي فارس واگذاردند. گذشته از ادعاهاي دور و دراز فارس‌ها مبني بر تسلط ديرينه پيش از اسلام بر ايران، لااقل پس از اسلام همواره ترکان بر ايران حکومت رانده‌اند. حتي ايرانيت ايران با جغرافياي هويتي سياسي ـ عقيدتي جديد مديون ترکان صفوي و قيزيلباش ايران بوده است. ترکان معمار ايران نوين هستند و آذربايجان به خاطر نقش ممتازش در برآمدن دولت صفوي، مشروطه و در نهايت انقلاب اسلامي ايران، هسته‌ي عقيدتي ـ سياسي ايران نوين بوده است. از اين رو اگر سده‌ي اخير را «سده‌ي آذربايجان» بناميم راهي به گزافه نرفته‌ايم[2].

اکنون زبان فارسي، تنها زبان رسمي کشور است و تنها زبان اقوام ايراني است که در مدارس تدريس مي‌شود. اسناد رسمي کشور و رسانه‌هاي صمعي ـ بصري سراسري تنها به اين زبان برنامه پخش مي‌کنند و ساير اقوام از اين حقوق محرومند.

در پازل رسمي هويت ايران، اقوام غير فارس‌زبان نقش چنداني ندارند بلکه هويت واقعي و جعلي فارس‌ها بر ديگر اقوام تعميم يافته است و عملا ايران در دنيا کشوري فارس‌زبان معرفي شده است و حتي در اطلس‌هاي رسمي نام برخي از اقوام مانند عرب، بلوچ و کرد اصولا ذکر نمي‌شود. تنها ترکان ايران به خاطر زيستن اکثريت آذري‌هاي دنيا در اين کشور به عنوان اقليتي کم جمعيت (16%) معرفي مي‌گردند.

اين امر از سويي به اليناسيون زباني و هويتي اقوام ايراني کمک کرده و از سوي ديگر زمينه‌هاي نارضايتي اقوام پنج‌گانه را فراهم آورده است. توضيح اين‌که عدم کارآمدي زبان اقوام در ارگان‌هاي رسمي کشور از جمله ادارات دولتي، قضايي، قانون‌گذاري و نهادهاي مدني مانند آموزش و پرورش و در رسانه‌هاي عمومي از جمله صدا و سيما و مطبوعات ـ الا شذ و ندر ـ به بيهودگي اين زبان‌ها دامن زده است. به عبارت مثبت، کارگشايي فارسي در زندگي روزمره اجتماعي و عدم کارآمدي جدي ترکي، عربي، بلوچي و ترکمني در ارتقاي شغلي و ترقي اجتماعي از اهميت اين زبان‌ها کاسته و به رواج روزافزون فارسي کمک کرده است ـ اين جمله به معناي عدم ترقي غيرفارس‌هايي که سلطه زبان فارسي را پذيرفته‌اند نمي‌تواند تعبير شود ـ تسلط زبان فارسي در ابعاد مختلف زندگي، حتي در ادبيات و موسيقي و در کل فرهنگ به اضمحلال تدريجي ديگر زبان‌ها کمک مي‌کند.

مسأله‌اي که اين روند را دچار مشکل کرده است وجود هم‌تباران قومي اقوام ايراني، در فراسوي مرزهاي رسمي ايران است. هم تباراني که زبان قومي ـ ملي‌شان در کشورشان جايگاهي به‌سان زبان فارسي در ايران را دارد.

توضيح اينکه زبان آذري‌يي که در ايران به عنوان گويشي ضعيف از زبان فارسي و يا نيمچه لهجه‌ي مغولي ـ فارسي تبليغ مي‌شود؛ در کشور آذربايجان جايگاهي بس والا دارد و به عنوان يکي از توانمندترين و باقاعده‌ترين زبان‌هاي دنيا و لهجه‌اي قدرتمند از زبان ترکي مادر تلقي مي‌شود. شکل رسمي لهجه خوزي! که در ايران ارجي نمي‌بيند زبان رسمي بسياري از کشورهاي خاورميانه است و در سطح جهاني ترکي و عربي به مراتب شناخته شده‌تر و يک سر و گردن بالاتر از فارسي‌اند. چه اينکه علاوه بر قدرتمندي ساختاري، هر يک از اين زبان‌ها چند صد ميليون متکلم و در ده‌ها کشور دنيا رسميت دارد حال آنکه فارسي جز در افغانستان، ايران و تاجيکستان جايگاهي ندارد.

کردها اگر چه کشور مستقلي در دنيا ندارند اما جمعيت پنجاه ميليوني کردهاي دنيا که با جمعيت فارس‌ها تقريبا همسنگ است و در عراق به رسميت شناخته شده است و در شمال آن کشور کارکرد تمام عيار يک زبان رسمي را داراست؛ علاوه بر اينها شبکه‌هاي راديويي و ماهواره‌اي بدون مرز و مدافع زبان و هويت کردي و همچنين آزادي عمل بيشتر کردهاي ترکيه، به حس محروميت کردها در ايران کمک مي‌کند. کما بيش چنين حسي را بلوچ‌ها نسبت به هم‌تباران پاکستاني خويش دارند. حسي هم‌تراز آذري‌هاي ايران، ترکمنان نيز دارند چه اينکه هم‌تبارانشان در ترکمنستان با آزادي کامل به عنوان جزئي از جهان ترک زندگي به مراتب بهتري دارند. از نظر دور نداريم که هم‌مذهب بودن اکثريت کردها، بلوچ‌ها و ترکمن‌ها با همتباران خويش و نه با اکثريت فارس‌ها به حس محروميت و واگرايي بيشتري از اين حيث نسبت به عرب‌ها و آذري‌ها انجاميده است. چه اينکه مذهب رسمي کشور ايران تشيع است نه اسلام دربرگيرنده‌ي همه‌ي مذاهب اربعه.

همه آنچه که گفته آمد تنها به بعد زباني ـ (فرهنگي) حس محروميت پرداخته بود. مسأله‌ي ديگري که کما بيش در اين حس محروميت نقش شاخصي دارد مسأله‌ي محروميت اقتصادي است. اقوام غير فارس ايراني نه تنها نسبت به فارس‌ها حس محروميت دارند ـ چه اينکه سيستم اقتصادي تمرکزگرا، سرمايه‌ها و صنايع مادر مراکز توليدي را در استان‌هاي داخلي و مياني و اغلب فارس‌نشين تمرکز داده است به عنوان مثال کرمان، يزد، اصفهان، تهران و اخيرا قم ـ بلکه نسبت به نيمه‌ي ديگر خويش يعني برادران خود در فراسوي مرزهاي بين‌المللي ايران نيز حس محروميت دارند. اين امر قوي‌تر از همه در مورد اعراب خوزستان صادق است؛ با اينکه خوزستاني‌ها مانند اعراب حاشيه‌ي خليج فارس در سرزمين چاه‌هاي نفت زندگي مي‌کنند اما حال و روزشان به هيچ وجه قابل مقايسه با شيخ نشين‌ها نيست. پول حاصل از نفت به حساب‌هاي بانکي شيوخ خليج سرازير مي‌شود ولي عرب‌هاي خوزستاني چنين رؤيايي را در خواب هم نمي‌بينند و با کشاورزي و ماهي‌گيري و قاچاق کالا و فلاکت روزگار مي‌گذرانند.

با مقايسه‌ي وضعيت اقتصادي کشورهاي همسايه‌ي ايران، معلوم مي‌شود که همه‌ي اقوام تقريباً چنين حسي را نسبت به همنوعان خود دارند. يعني ترک‌ها نسبت به ترکيه و البته نه آذربايجان، کردها نسبت به کردها ترکيه و تا حدود عراق، بلوچ‌ها نسبت به برادران پاکستاني خويش و ترکمن‌ها نسبت به ترکمنستان! تنها در اين ميان فارس‌ها هستند که وضعيت به مراتب بهتري از برادران افغانستاني و تاجيکستاني‌شان دارند و اي بسا شديدا از وضعيت بد اقتصادي آنها متأسف و دل آزده‌اند و به همين خاطر براي بالا کشاندن سطح زندگي آنها مشارکتي فعال در توسعه افغانستان و تاجيکستان دارند و درآمدهاي حاصل از نفت و پولي را که حق اقوام درمانده ايران است خرج داداش‌هاي فراسوي مرزهاي ايران مي‌کنند. (تلويزيون فارس‌هاي خارج از کشور) و البته اگر پايش بيافتد ميهماني‌هاي ميليون‌ها نفري هم از آنها براي چندين سال پذيرايي مي‌کنند و امکانات رفاهي، خوراک، مسکن، پوشاک و ساير کمک‌هاي انسان دوستانه! را براي آنها فراهم مي‌کنند. و زمينه‌ي تحصيل چند صد هزار نفرشان در سطح ابتدايي و راهنمايي و دبيرستان و ده‌ها هزار نفرشان را تا آموزش عالي و اعطاي مدارک رسمي (ليسانس، فوق ليسانس و دکترا) را فراهم مي‌آورند و خرج همه‌ي اينها از جيب آن عرب‌هاي عقب نگه‌داشته شده‌ي خوزستاني، ساير اقوام ايراني يعني بلوچ، ترک، کرد و ترکمن پرداخت مي‌شود. و براي آموزش خط و زبان فارسي به  تاجيکان حتي تا دورافتاده ترين روستاهاي تاجيکستان نيز معلم ميفرستند. ايران حتي براي بازسازي آرامگاه رودکي هم ده‌ها ميليون دلار بي‌مهابا خرج مي‌کند. به جايي که برنمي‌خورد، کک کسي که نمي‌گزد، سر چاه‌هاي نفت خوزستان و معادن آذربايجان و ... بسلامت! [دارم قاتي مي‌کنم] و اگر يک و نيم ميليون آذربايجاني اخراج شده از قاراباغ در آنسوي ارس زمستان سردشان را در چادرها و جان‌پناه‌هاي عمومي مي‌گذرانند. به جهنم! مي‌خواستند آذري و شيعه نباشند! و اگر 20 درصد خاک جمهوري آذربايجان تحت اشغال است به درک! مي‌خواستند با کسي غير از ارمني‌هاي آريايي مي‌جنگيدند! بله که مي‌آريم دختراي هرزه‌ي ارمني رو مي‌رقصونيم و بهشون جايزه هم مي‌ديم! ما مسلمانيم و به «وحدت جهان اسلام» و «تقريب مذاهب اسلامي» مي‌انديشيم؛ مرگ بر اسرائيل، زنده باد فلسطين! اصلا بي‌خيال همه اين حرف‌ها؛ مي‌خواستند ديگر اقوام ايران قانع و نفهم و احمق نبودند! کي به کيه بابا مي‌تونيم و تاريکيه! مرگ بر تجزيه‌طلب، زبان ما پارسيه! فداي سر کورش و گور پدر هر چي غير آرياييه! گور پدر هر چي ترک سوپور و کرد کوره‌پز و عرب بدوي و بلوچ قاچاقچي و ترکمن اسب چرونه! فداي سر هرچي گيلکي و بختياريه! تو ايرون موندن اختياريه!

 

http://yararli.persianblog.com

 

 



[1] . کريمي پور، يدالله. مقدمه اي بر تقسيمات کشوري ايران. تهران: انتشارات مؤسسه جغرافيايي ايران.

[2] . ر. ک. همان.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 11:26  توسط ایتگین تورک  | 

میللی چاغیریش

میللی چاغیریش

آذر آیی نین 26سی آذربایجاندا کیتاب گونو آدلاندیریلیب.بوگون پهلوی رژیمی نین شووونیستی و نژادچیلیق سیاستی نین آردیندا آذربایجاندا بوتون موزه لرده،کیتابخانالاردا ،مدرسه لرده تورک کیتابلاری یاندیریلدی.بوگون حقیقتاً تکجه آذربایجان یوخ بلکه دونیا سویه سینده بشریت اوچون اوتاندیریجی بیر گون ساییلیر.آنجاق بوآجی واقعیتی میلتی میزین تاریخی حافظه سینده ساخلاماق اوچون گلین بیرلیکده آذر آیی نین 26 سینی ،آذربایجاندا کیتاب گونو آدلاندیرماقلا،ابدی اولاراق بوگونو میلتی میزین تاریخی حافظه سینده یازیب قورویاق . آذربایجاندا تورکجه کیتابلارین یاندیریلان گونونون خاطیره سینه ،بوتون آذربایجانلی باجی ،قارداشلارمیزدان دعوت ائدیریک آذرین 26 سیندا تورکجه کیتابلاری آلیب،کوچه لرده ،خیاوانلاردا هئچ تانیمادیغمیز آذربایجانلی تورک باجی قارداشلاریمیزا پای وئرمک له ،وطنمیز آذربایجان دا اوز وئرن بو جینایتی محکوم ائدیب میللی وارلیغیمیزی و آنا دیلیمیزی بیرلیکده قورویاق.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 16:17  توسط ایتگین تورک  | 

شمس تبريزي ؛ مولانا ؛ موللانصرالدين

آن مرد سه گون خط نوشتي
يکي او خواند لاغير
يکي هم اوخواند وهم غير
يکي نه او خواند نه غير او
آن خط سوم منم
                  شمس تبريزي






تورک خالقنين پارلاق اولدوزلاريندان سايلان و دونيا بويي پارلايان شمس تبريزي(وفات1247م)مولاناجلاالدين(1207-1273)موللانصرالدين(1208-1284) او کيشيلردن سايليرلارکي ياراديجيليقلاريلا بوتون دورانلاردا اونلريني سوردورموشلر.هرنقدر تانيينميش اولسالاردا گون يوخدور کي بو اوچ بويوک اينسانين تازا ويئني يونلري اورتايا چيخماسين.
بو آرادا بواوچ آدليم اينسانين بير دووراندا ياشاديقلاري ،اونلاري بيرچوخ ساحده اورتاق فيکيرلي و فيکيرداش قيليبدير.بيرزماندا بير-بيرلريله گورشوب بير چوخ اورتاقليقلاري اولدوگي بلي اولور،اوزليکله گولدوري و گولمه جه ساحه لري بير-بيرلرينه چوخ بنزرليگي واردير.
شمس ومولانا و موللانصرالدين ياشاديقلاري دونملرده سلجوقيلرحوکومتينين و سونرالار موللانين تيموربيگ له هم دووران اولماسي و اونلارين ظلملرييني قارشيسيندا مجادله لري ،بيرچوخ زماندادا حکومدارلارين و قاضيلرين ودارغالارين خلقه آپارديقلاري ظولملرله مبارزه لري،هولوکباز عابيدلروزاهيدلري تنقيدلرينه باشقالدريشلاري؛ گولدوريله ائليشتيريب اللرينده گلديگي قدر ساواشيب وميزاح ديليله مجادله آپارميشلار.
اگرچه بو اوچ کيشنين هرسنين اوزونه گوره بير مخاطبي و دوشنن موريدلري اولوبدور،امادريندن باخيلدقيندا اوچونونده چاليشمالاري توپلومون و جامعه نين عيبلريني و يانليشليقلاريني اوزه چيخارتماق اولوبدور،هربيري بير ديل له سوزلريني يئرينه يئتيرمک ايستميشلر.
بئله نظره گلير کي شمس ين دئديگي سوزيعني"او کيشي اوچ خط يازدي، بيرين او اوخويويب باشقاسي يوخ،بيرسين هم او اوخيوب هم باشقاسي،بيرسين نه او اوخودي نه باشقاسي؛او اوچونجي خط منيديم"اوزوني ؛مولاناني،و موللانصرالديني ان اويغون گوسترگسيدير کي شمس ين درين باخيش آچيسي و يوکسک سئويده سويلديکلري دوشونجلر يوخاري درجه ده اولان فيکيرلره گوره ؛مولانانين دئديکلري بير آزدوشنجلي وساوادلي اولانلاراوچون وموللانين سويلديکلري اودونملرين و سونراکي زمانلارين يايغين اولان مخاطبي يعني عوام دئيلن خلق گوره دئيلميشديلر.
شمس تبريزينين قوري وفايداسيزتعبدلر،مولانانين عبادت اوچون تازا بير دوشونجه ياراديليشي و موللنين دا باطيل اينانجلارو اويدورمالاردان بير چوخ زاهدو عابدين ياراتديقلارني اورتايا چيخارديقلاري بو اورتاقليقي آرتيرماقدادير.خاطيرلاتماق گرکير بو اوچ کيشيني هربيريسي اوزلرنه گوره بير بويوک و سونرالاردا بيرچوخ ادبيات ساحه لرين اونجلري کيمي ائتگلري اولموشدور.شمس و مولانانين عرفان عالمينده کي گوروشلري نقدر چوخ اولموشسادا موللانصرالدينين ده اشاغي فيکيرلراوچون ده يئني مکتب ساحه سي دوزلتمکده ديرکي "حاجي بکتاش"کيمي دوشونجلرده ايزيني گورمک اولار.
بو اوچ اولو اينسانين فولکلورساحه سينده ده بير چوخ ايزي و ياراديجيقلاري اولوبدورکي ان گوزده اولان فولکلور قولي "آتاسوزلر"و"دئيملر"ديلرکي بير چوخونون ياراديجيسي سايليرلار.
شمس تبريزنين گولدوري ساحه سينده اولان ياراديجيليقي ايله ايلگيلي بير نئچه حيکايه:
اوچ سوال؛ بير جواب
بير گون بيرنئچه بيلن کيشي مولانانين يانينا گليب اوندان اوچ سوال سوروشدولار،مولانا اونلاري شمس حواله ائديب جوابلاري اوندان آلماقلاريني ايستدي.شمس حضرتلري مکتبده اوتورموشيدي و کربيچله تيمم ائتمگي اورنجيلره اورگديردي.بيلن کيشيلر شمس دئديلرکي :سندن اوچ سوالميز وار.شمس بويوردي:دئيين.
سوال سوروشانلاراورتاقلاشيب بيرسين سئچيب اوسواللاري سوروشماقا باشلادي ودئدي:سيز دئيريز اللاه واردي!اوني بيزه گوستر!شمس بويوردي:ايکينجي سوال دئين.
سوال سوروشان دئدي:دئيرسيز کي شيطان اودداندي.نجور قيامتده اود اودي يانديراجان؟اود کي اودا عذاب وئرمز!
شمس دئدي:اوچونجي سوالي دئ.
سوروشان دئدي:دئيرسيز قيامت گوني هامنين حسابين اوزوندن سوراجاقلارو هيچ کيمين بيريسيندن حسابي اولابيلمز.بس ندن سيزلر اينسانلاري قويمورسوز هرنه ايش ايسترلر گورسونلر.
بو حالده شمس درحال کربيچي قالخزيب کيشينين باشنا ووردي و دئدي بودا سنين جوابين!
کيشي و دوستلاري بو ايشي گورنده دوروب قاضيه شيکايته گئتديلر.قاضي شمسي چاغريب اوندان بوايشين علتين سوروشدي وشمس دئدي:بونلارمندن سوال سوروشدي منده جواب وئرديم.
قاضي دئدي:بونجورجوابدي؟و شمس بويوردي:سوال سوروشان دئ گوروم اگر باشين آغرير هاني سانجسي؟ندن گوروشموربس!اوبيرينجي سوالين جوابي.ايکينجي سوالين جوابيدا گوردوگون کيمي سن ده کرپيچده توپراقداندي اما بير بيريني اينجديب عذاب وئردينيز.بودا ايکينجي سوالين جوابي.اوچونچي سن دئدين گوي هرکس نه سووور گورسون منده سورديم بوني سنين باشيوا وئرديم.ندن سن بودونيادا قاضيه شيکايت ائدسن و او دونيادا شيکايت ائدميسن! بودا اوچونجي سوالين جوابي.
قاضي و سوال سوروشانلار بيرليکده گولوب شمس دن اوزر ديلديلر.
(مقالات شمس)ميصري قيليج
بيرسي بيرينه بير ميصري قيليج وئريب دئدي:بو قيليجي هرنيه وورسان ايکي بولر!
يانداشي بير داش گورستدي و دئدي:بو داشي بولر؟
دئدي:بولر.و قيليجي قالخزيب داشاوئردي.قيليج ايکي بولوندي!
دئدي:سن دئدين بوقيليجي نيه وئرسان ايکي بولر ندن اوزي بولوندي؟
دئدي:بو داش قيليجداندا ميصري دير!
(مقالات شمس)جوهود،ائرمني،مسلمان دوستلوقي
اوچي بير يولدا دوست اولوب بير قيزيل پول تاپديلار،حالوا آليب دئديلر:گئجه ياتياق هرکيم ياخشي ويخي گورورسه اويئسين!(جوهودلا ائرمني بيرلشيديلر تا مسلمانا وئرمسينلر)
مسلمان گئجه ياريس دوروب حالواني ئيييب ياتدي.سحر ائرمني دوروب دئدي:من يوخودا عيساني گوردوم کي دوردونجي گويده گزير،منيده آليب اوزيله آپاردي!
جوهود دئدي:موسا حضرتلري منيده بهشت آپاردي.
مسلمان دئدي:منده گوردوم کي ؛حضرت محمدگليب دئير کي نه يازيق نه ياتميسان کي عيسا بيرسين دوردونجي گويه ،موسادا اوبيرين جنت آپاريب سن ياريق باري دور حالواني يئ !منده دوروب حالواني يئديم!
دئديلر:سن هايدان ياخشي يوخي گوربسن!
(مقالات شمس)وزيرين قاباحني
وزير دئدي:آل بو مين ديناري ،بو ايش کي اولدي هيچ کيمه دئمه!
مين دينار آليب دئدي:بيلين کي او يئل کي وزيردن چيخدي،من اوتوردوم!
(مقالات شمس)آغ ساققال
بيريسي دلکه دئدي:- منيم ساققاليمدان آغ توکلري آير!
دلک باخيب گورديآغ توک قارا توکدن چوخدور،ساققالين بوتونلوغون قيرخيب دئدي:- سن آغ توکلريني آيرت ،منيم ايشيم وار!
(مقالات شمس)بيرينين آتاسي
بير،بيريسيندن سوروشدي:فلان کيشيني نجور تانيرسان؟
دئدي:آتاسي ياخشي کيشي دي!
دئدي:من اوزون سوروشورام،نه آتاسين!
دئدي:دوغورداندا آتاسي چوخ ياخشي آدامي دي!
دئدي:ائله بير ادشيدميسن نه دئيرم!
دئدي:من ائشيديرم،سن ائشيدميسن!
(مقالات شمس)کچل باشي
کئچل کئچله دئدي:منيم باشيما داوا دئ!
کئچل گولوب دئدي: داوا بيلسيديم اوز باشيما ائدرديم!               يازيان: علي.ب.تورک

-------------------------------------------------------------------------------------
قايناقلار:
خط سوم- د.ن.صاحب الرماني
مقالات شمس-
شمس تبريزي- م.ح.موحد
مولانا و طوفان شمس- ع.تدين

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 8:7  توسط ایتگین تورک  | 

چه گوارا زنده است

 

چه گوارا زنده است

اگر در يكي از موتورهاي جستجوگر اينترنت نام »چه‌گوارا« را وارد كرده و كليد جستجو را بفشاريد بيش از ده‌ها هزار سايت اينترنتي در مقابل ديدگانتان ظاهر مي‌شود ارنستو گوارا دلاسرنا نام كامل اوست و لقب » چه « را كوبايي‌ها به او داده‌اند ، لقبي كه در اين كشور براي خطاب قرار دادن كسي با احترام به كار برده مي‌شود .
»چه« مبارزي است كه آوازه او تنها به آمريكاي لاتين محدود نمي‌شود . مجله تايم چه گوارا را جزء يكي از صد چهره تاثير گذار در قرن بيستم انتخاب كرده است . در استكهلم بيش از سيصد عنوان كتاب درباره او منتشر شده است . كافه‌اي در مالزي وجود دارد كه روي تمام فنجانهاي قهوه‌اش عكس او چاپ شده است و پاتوق طرفداران »چه« مي‌باشد . تفريح جوانان ميلاني ،فروش تي‌شرتهاي »چه« كنار خيابانهاست . دولت برزيل نام چند سينماي اين كشور را »ارنستو چه‌گوارا« گذاشته است. كلاه مدل »چه‌گوارا« پر فروش‌ترين نوع كلاه در تابستانهاي تركيه است . مارك »چه‌گوارا« معروف‌ترين مارك سيگار در سودان معرفي شده است و باز هم طبق آمار مجله تايم حدود 76 درصد جوانان دنيا »چه« را مي‌شناسند و براي او احترام قائلند . مردم بوليوي به خود مي‌بالند چون »چه« به خاطر آنان و در آنجا كشته شده است ! هراز گاهي دعواي ميان ملت‌ها هم بالا مي‌گيرد . ايرلندي‌ها معتقدند چون پدر »چه« اهل اين كشور بوده پس »چه« به آنها تعلق دارد . آرژانتيني‌ها مي‌گويند كه چون اومليت اين كشور را داشته و در همان جا تحصيل كرده پس يك آرژانتيني‌ است . كوبايي‌ها اعتقاد دارند كه چون »چه« در سرزمين آنها و به‌خاطر آنها جنگيده در يك سخنراني گفته كه افتخار مي‌كند كوبايي باشد ، پس او اهل كوبا است . چه گوارا را نمي‌توان متعلق به يك كشور دانست ، چه آنكه نام و عكس چه گوارا امروزه در تمامي كشورهاي دنيا به نماد اعتراض درمقابل استبداد و سرمايه داري نوين بدل شده است . »چه« متعلق به تمامي آزاديخواهان ضد امپرياليسم جهان ست . » ارنستو چه‌گوارا « يكي از خيل عظيم  اسطوره‌هاي تاريخ است . انديشه و عشق او به انسان فراتر از مرزهاي جغرافيايي و نژادي است . بارزترين ويژگي‌او را مي‌توان روحيه مبارزه جويي و آشتي ناپذيري با ظلم و استبداد در هر قيافه و شكل دانست . او نه مرد سياست بود و نه حسابگر و از دغلها و نيرنگهاي آن بيزار .
»ارنستو چه گوارا« در 14 ژوئن 1928 در »روزاريو« دومين ش

هر مهم و بزرگ آرژانتين به دنيا آمد . در خانواده اي ممتاز از تبار اسپانيايي و ايرلندي كه گرايشهاي سياسي چپ داشتند بزرگ شد . »ارنستو«‌ بزرگترين فرزند خانواده بود . در سال 1953 از دانشكده پزشكي فارغ التحصيل شد و سپس سفر به ديگر كشورهاي آمريكايي را آغاز كرد ، سفري كه نقطه عطفي در زندگي او بود . در سال 1954 زماني كه در »گواتمالا« بود با پشتيباني از حكومت »جاكوب آربنز« كه منتخب مردم بود قدم به عرصه مبارزات سياسي گذاشت . آربنز در نتيجه توطئه و در مداخلات تجاوز كارانه »CIA« سرنگون شد و »چه« به مكزيك گريخت . اندكي بعد به فيدل كاسترو و ديگر انقلابيوني پيوست كه با جنبش 26 ژوييه در پي بر اندازي ديكتاتوري »فولژ نيسو باتيستا« در كوبا بودند . »گوارا« در دسامبر 1956 ازجمله مبارزاني بودكه به منظور آغاز مبارزه چريكي از عرشه كشتي كوچك »گرانما« قدم به خاك كوبا گذاشتند . او كه در اساس پزشك گروه بود همچون يك فرمانده ارتش شورشي ظاهر شد . درپي سقوط »باتيستا« در دسامبر 1956 ، چه گوارا يكي از رهبران حكومت تازه كارگران و دهقانان شد و پستهاي دولتي متعددي چون رياست بانك مركزي كوبا و وزارت صنايع به او واگذار شد . چه گوارا بارها به نمايندگي از كوبا درمجامع مختلف چون سازمان ملل متحدد شركت كرد . او در مقام يكي از رهبران جنبش 26 ژوييه به برگزاري گردهمايي‌هاي گروههاي سياسي - كه سرانجام در 1965 به بنيانگذاري حزب كمونيست كوبا انجاميد - ياري رساند . گوارا در اوائل 1965 از همه مسؤوليتها و پستهاي دولتي كناره‌گيري كرد و به منظور كمك به پيشبرد مبارزه‌هاي ضدامپرياليستي و ضد سرمايه‌داري در ديگركشور‌ها ، كوبا را ترك كرد وهمراه با داوطلباني كه بعدها در »بوليوي« به او پيوستند ، نخست به كنگو »زيئر« رفت و در جنبش ضد امپرياليستي آن كشور به رهبري » پاتريس لومومبا « شركت جست . از نوامبر 1966 تااكتبر 1967 جنبش چريكي بوليوي را بر ضد ديكتاتوري نظامي آن كشور رهبري كرد . درهفتم اكتبر 1967 در عمليات رزمي ساخته »CIA«به دست نظاميان بوليوي زخمي و دستگير و روز بعد از آن تيرباران شد .
امروزه پس از گذشت سي و هفت سال ازمرگش هنوز هم او يكي از چهره‌هاي محبوب اسطوره‌اي به خصوص درميان جوانان است . اسطوره‌اي عصيان كه نامش پرچم هر مبارزه‌اي است . شخصي كه تصويرش بر پيراهن‌هاي سرخي نقش بسته كه جوانان معترض بر تن مي‌كنند بي آنكه از انديشه‌هاي انقلابي او خبر داشته و يا حتي جهان بيني او را پذيرفته باشند .
»چه «‌ مي‌توانست همچون بسياري از فارغ التحصيلان رشته پزشكي در گوشه‌اي از دنيا براي خود مطبي دايركند ، اما روح عصيانگرش او را وا داشت تا به ياري همنوعانش درمناطق استبداد زده آمريكاي لاتين بشتابد . زماني كه چه‌گواراي جوان و دوست همراهش »آلبرتو گرانادو« با موتورسيكلت از رده خارج توترون 500 مدل 1939 ، كه تنها به بهاي چند پزوي ناچيز خريداري شده بود ، قصد سفر به دور آمريكاي لاتين را جهت درمان بيماران جزامي نمود آمريكاي سرخ لاتين در زير چكمه‌هاي سنگين امپرياليسم جان مي‌داد ، اما نه »چه« و نه »آلبرتو« هيچ كدام از اين حقيقت تلخ آگاهي نداشتند . آنها تنها مي‌خواستند مناظربكر قاره پهناورشان را از نزديك ببينند و به كمك بيماران جزامي بشتابند ، سفري كه پايانش به گونه‌اي ديگر بود و باعث تولد انسانهايي شدكه اكنون نام آنها را مترادف با انقلاب به كار مي‌برند .
»چه گوارا« مردي بود كه هرگز شخصاً در بند مقام ، رهبري و يا افتخارات نبود . او اعتقاد راسخ داشت كه مبارزه چريكي انقلابي ، شكل بنيادين اقدام براي كسب آزادي خلق‌هاي آمريكاي لاتين است و اين نتيجه‌گيري ناشي از اوضاع اقتصادي ، سياسي و اجتماعي تقريباً كليه كشورهاي آمريكاي لاتين بود . »چه« عميقاً بر اين باور بود كه رهبري سياسي و نظامي مبارزه چريكي بايد يگانه باشد و اين كه مبارزه تنها مي‌تواند توسط خود واحد چريكي رهبري شود ، نه از طريق دفاتر راحت بوروكراتها در شهرها . از اين رو او آماده تسليم اداره و رهبري آن هسته چريكي نبود كه قرار بود در مراحل بعدي تكاملش مبارزه گسترده‌اي را در ابعاد سراسر آمريكاي جنوبي رهبري مي‌كند و به طورقطع حاضر نبود مسؤوليت آن هسته را به يك بي تجربه كه اسير تنگ نظري‌هاي»شوونيستي« بود واگذار كند . » چه« بر اين باور بود كه با »شوونيسم« كه اغلب حتي عناصر انقلابي كشورهاي گوناگون آمريكاي لاتين را آلوده مي‌كند، بايد جنگيد ، زيرا بيانگر طرز تفكر ارتجاعي ، مسخره و عقيم است. » چه « در پيام به »سه قاره « اش مي‌گويد : بگذار» انترناسيوناليسم اصيل پرولتري توسعه يابد . بگذار پرچمي كه ما در زير سايه‌اش مي‌جنگيم ، امر مقدس رهايي بشريت باشد . چنان كه مردان در زير پرچم مبارزان ويتنام ، ونزوئلا ، گواتمالا ، گينه ، كلمبيا، و بوليوي مي‌تواند براي يك فرد آمريكاي لاتيني ، يك آسيايي ، يك آفريقايي و حتي يك اروپايي به همان ميزان با شكوه و مطلوب باشد«.
چه گوارا« به معناي واقعي كلمه يك چريك مبارز انترناسيوناليست بود . او مي‌گويد : ( هر قطره خون ريخته شده در سرزميني كه در زير پرچمش زاده نشده باشي ، تجربه‌اي است كه به زنده ماندگان منتقل مي‌شود تا بعداً آنرا در مبارزه براي رهايي كشورشان به كار برند . همچنانكه كه خلقي خود را آزاد مي‌سازد ،‌قدمي بر مي‌‌دارد در پيكار براي رهايي مردم خود ما . 
انسان بودن در نظر »چه گوارا« يعني ضعيف نبودن ، تلاش براي رسيدن به هدفي والا و بالاتر از همه . اين كه آدمي احساساتش را  آنقدر پرورش دهد كه اگر در گوشه‌اي از جهان كسي به نا حق كشته شود ، غمگين و دلتنگ شود و اگر در گوشه‌اي ديگر پرچم آزادي برفراشته شود ، شادمان ‌"گردد .
در نظر او مفاهيمي چون آزادي و انقلاب ، واژه‌هايي مترادف و همسان بودند . »چه‌گوارا « جنگ چريكي را تنها راه مبارزه براي آزادي مي‌دانست . معروفترين كتاب او نيز »جنگ جريكي« نام داشت . » چه« در بيان اهميت جنگ چريكي در مقابل حاكميت‌هاي مستبد و امپرياليسم درمقاله‌اي كه در سال 1963 در روزنامه »كوبا سوسياليستا« به چاپ رسانده ، مي‌نويسد : » ساختار ارتشهايي كه كشورهاي استثمارگر براي سركوب طبقات محروم در اختيار دارند ، براي جنگ منظم و كلاسيك آموزش ديده است ،‌اما هنگام رويارويي با ارتش چريكي نا منظم و دهقاني كه خانه‌اش پايگاه او به شمار مي‌آيد ، به كلي زمين گير مي‌شوند و در مقابل هر رزمنده‌‌ي انقلابي كه زمين مي‌افتد ده نفر را از دست مي‌دهند .
»چه« معتقدبود كه هر انساني براي رهايي از ظلم و استبداد بايد بهايي براي‌ آزاديش پرداخت كند ، او مي‌"گويد :» اسكلت آزادي ما قبلاً شكل گرفته است ، هنوز گوشت و لباس به اين اسكلت نيامده است ، ما بهاي آزادي خود و حفاظت از آن را با خون و ايثار پرداخت مي‌كنيم . ايثار و فداكاري ما آگاهانه است ، سيرآزادي طولاني و در بعضي قسمتها  ناشناخته است .
»چه‌گوارا« بي آنكه سودا زده زندگي خود پس از انقلاب باشد ، خود را تنها يك سرباز انقلاب مي‌دانست . »چه« به اندازه عقايدش عمرنكرد اما او عقايد خود را با خون خود آبياري كرد .
فيدل كاسترو در سخنراني خود در بيستمين سالگرد كشته شدن‌ همرزمش »چه‌گوارا« مي‌گويد :»رفيق »چه« به خاطر تاريخ زندگي نمي‌كرد ، او به خاطر كسب افتخار و يا شهرت زندگي نمي‌كرد ، او مثل هر انقلابي اصيل ديگر مي‌دانست كه تمامي افتخارات دنيا در يك دانه ذرت جا مي‌گيرد . انقلابيون به خاطر كسب افتخار و يا عظمت و يا براي اينكه اسمشان در تاريخ ثبت شود نمي‌جنگند . چه گوارا به اين خاطر مقام بزرگي را در صفحات تاريخ به خود اختصاص داد كه اين امر برايش اهميتي نداشت . به اين خاطر كه او از همان اولين نبرد حاضر بود بميرد و به اين خاطر كه او هميشه از خود گذشته بود ..... هيچ خانواده‌اي در كوبا نيست ، هيچ پدر و مادر كوبايي نيست و هيچ بچه‌اي در كوبا نيست كه »چه« را الگوي زندگيش نداند ، جوامع آينده از نسلهايي مثل »چه« ساخته مي‌شوند ، از نسلهايي شبيه »چه« عجيب نيست اگر انسان حضوررفيق »چه« را نه تنها در زندگي روزمره احساس كند بلكه در خواب هم ببيند كه او زنده است ، ببينيد كه او در حال مبارزه است و گويي هرگز نمرده است . سرانجام بايد به اين نتيجه برسيم كه در تمام جوانب حيات انقلاب‌ما ، »چه« هرگز نمرده است و با توجه به آنچه تحقق يافته ، او از هميشه زنده‌تر و در دشمني با امپرياليسم از هميشه نيرومند‌تر است «.
هفتم اكتبر 1967 »چه« آخرين سطرهاي وقايع روزانه خود و گروه چريكي اش را نوشت . روز بعد در ساعت يك بعد از ظهر در يك دره كم عرض و تنگ ، جايي كه براي درهم شكستن محاصره به انتظارشب نشسته بودند، نيروي عظيمي از دشمن برآنها تاخت . گروه كوچك مرداني كه واحد چريكي را تشكيل مي‌دادند تا گرگ و ميش بامداد قهرمانانه جنگيدند.ازكساني كه در نزديكترين مواضع به »چه« مي‌جنگيدند كسي زنده نماند جزء دو نفر كه به همراه »چه« مجروح و دستگير شدند . روز بعد از دستگيري»چه« با شنيدن صداي شليك فهميد كه دو همرزم »پرويي« و »بوليويش« اعدام شده‌اند. نوبت به»چه« رسيده بود ، مجري اعدامش دستخوش ترديد شده بود . »چه« با استواري فرياد زد»شليك كن نترس !« آنگاه با شليك يك رگبار مسلسل از كمر به پايين حكم اجرا شد . جلادان دستور داشتند او را از سر و سينه هدف قرار ندهند تا مرگش به تعويق بيفتد . اين تصميم ظالمانه عذاب »چه« را طولاني مي‌كند تا اينكه گروهباني كه او نيز مست بوده است گلوله‌اي به پهلوي او شكليك مي‌كند و به زندگيش پايان مي‌دهد . اين شيوه رفتار ، درست نقطه مقابل احترامي بود كه » چه« بدون استثناء نسبت به افسران و سربازان بسياري نشان مي‌دادكه به اسارت او درآمده بودند .
براي »چه« ساعتهاي پاياني زندگي‌اش در چنگ دشمن فرومايه قطعاً بسيار تلخ بوده است ، اما هيچ كس بهتر از او آمادگي گذراندن چنان آزموني را نداشت .
8 اكتبر چه گوارا تير باران شد . جسدش را به هلي كوپتر بستند تا به همه اعلام كنند كه چريك مبارز را دستگير كرده‌اند پس از انتقال جسد »چه« به »هيگوئرا« روستايي درشمال بوليوي، تازه همه فهميدند چه كسي كشته شده است . حكومت وقت از ترس، جسد »چه« را سوزاند و بقاياي استخوانش را در مكان نا معلومي خاك كرد . سالها بعد در پي فشار دولت كوبا و شخص فيدل كاسترو ، دولت بوليوي استخوانها را در تابوت گذاشت و به كوبا فرستاد تا »چه‌گوارا« درميان اشك و احترام دفن شود .
از آن روز شوم روستاي هيگوئرا سالها مي‌گذرد . مردمي كه خاك دهكده نفرين شده شان منقش به خون مردي شد كه آمده بود تا بوليوي را از چنگال ديكتاتورها رها كند .
كمپاني‌هاي آمريكايي در راس آنها آمريكا و انگليس به تكاپو افتاده‌اند تا اين نقطه در بوليوي را در انحصار خود بگيرند وبا بهر‌ه‌برداري از جنبه توريستي آن به تجارت بپردازند .هواداران »چه« هر ساله يك ماه مانده به روز مرگ وي به اين روستا مي‌روند .دولت بوليوي با استفاده از امكانات خارجي دست به احداث هتل و مكانهاي گردشي در اين منطقه زده است و با ثبت مدرسه محل قتل چه گوارا در فهرست آثار بين المللي سعي در گسترش صنعت توريسم اين منطقه دارد ، موضوعي كه صداي خانواده »چه‌گوارا« و در راس آن دخترش »آليدا« را هم درآورده است . آليدا معتقد است » آنها كه پدرش راكشته‌اند حالا از مرده‌اش هم سوء استفاده مي‌كنند !«
امروز سي و هفت سال از سالروز مرگ »ارنستو چه‌گورا« مي‌گذرد وهنوز هم از سيگارهاي برگ كوبايي ، عكسها و پرتره‌هاي تاريخي اش گرفته تا تي‌شرت‌هاي منقش به چهره كاريز ماتيك اوهمواره جزء پرفروش‌ترين اقلام بسياري از فروشگاههاي معتبردنياست .
»چه گوارا« هنوز زنده و در ميان ما است ! در سرتاسركره خاكي هزاران »چه« مي‌ستيزند و آرام آرام جاده بشري را به سوي كمال هموار ميسازند ، زيرا پرچم انسانهاي بزرگ هيچ گاه بر زمين نمي‌افتد و راه آنها هرگزخالي از رهرو باقي نمي‌ماند . »چه‌گوارا« هنوز زنده است !
منابع :
چه گوارا به روايت فيدل كاسترو . انتشارات بيد‌گل ترجمه سيمين موحد
خاطرات ارنستو چه‌گوارا . محمد علي عمويي نشر اشاره

 

سعيد پورحيدر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 13:13  توسط ایتگین تورک  | 

جنبش هويت طلبي آذربايجان و نگراني‌هاي دولت

 

جنبش هويت طلبي آذربايجان و نگراني‌هاي دولت 

در جهان بسيار اتفاق مي افتد كه سردمداران كشوري با وجود دراختيار داشتن بزرگترين امكانات دفاع و حمله و نيز داشتن اعتبار در بين هوادارانشان از جنبش‌هاي پوياي ملي و هويتي مردمشان بهراسند. از روي همين هراس است كه مردم با وجود اينكه ظاهراً شريف ناميده مي شوند، از سوي دولتمردان  آن كشور، دشمن داشته مي‌شوند كه در اينجا از آن به »ملّت ممقوت« تعبير مي‌شود. طوريكه اين هراس يا نگراني، فكر و ذكر آنها را به جستجو و كشف راهكارهايي معمولاَ ناموّفق و رسواگر، فعال مي‌كند. راهكارهايي نظير تحقير، استحالة فرهنگ مردم در فرهنگ مسلّط، وعده و وعيدهاي خشك و خالي و گذاشتن انگشت به نقطة حساس مردم كه در نهايت به آزاد شدن عقده‌هاي رواني »ملّت ممقوت« مي‌انجامد و اين آزادي عقده، به حركتي يا جنبشي عظيم منجر مي‌شود. و باز بسيار روي مي دهد كه اين جنبش، نه در نقطه مقابل دولت و حكومت، بلكه در جهت ايجاد اصلاحاتي در اجراي قوانين وضع شده توسط حاكميت و دولت به وقوع مي‌پيوندد. چرا كه بزرگان و تئوريسين‌هاي چنين جنبش‌هايي ايمان دارند كه پديده قانون بايد براي حمايت از مردم و خواسته‌هاي آن وضع شود و لااقل به يك انسان معاصر بعنوان يك انسان بنگردو او را از ابتدايي ترين حقّ بشري محروم و مهجور نگرداند. وگرنه اگر قرار است كه »قانون« همچنان به تعبير روسو در كتاب تاريخ فلسفة ويل دورانت، »اختراع اقويا براي تسلط بر ضعفا و برده ساختن آنان« و نيز تنها براي سركوب جنبش هاي حق طلبانة ملّي و مدني و در ضمن براي اعتياد مردم به روزمرّگي به كار رود، بايد به سادگي از كنار آن گذشت و از اجراي ماده‌هاي آن حتّي در محيط كار و فعاليت، با بي‌تفاوتي سرباز زد. در حاليكه اين امر، مولّد يك مبارزة منفي نامفهوم در ميان اقشار مختلف مردم مي‌شود و آنها را از جهتي كه در پيش گرفته‌اند، منحرف، و ذات زيستن را در مذاقشان تلختر از زهراب مي‌گرداند.
بديهي است كه فارغ از شعاير و ادّعاهايي كه بنام مردم درجوامع بشري موجود است، »قدرت« همراه با ابزارهاي پيش رفتة مدرن و پست مدرنش در اختيار حكومتها و دولتها، و دموكراسي هنوز جز‌ء ايده‌هاي انتزاعي عالم بشريّت است. و اگر همچنان كلمات حقير و فريب دهنده در پشت تريبونها و ميكروفونها، عملاَ وارد حيات جمعي انسانها شود، شخصيتهاي انسان گونة سخن پردازان و سنگ به سينه زنندگان سياستمدار، براي »ملّت ممقوت« هيچ جذابيتي نخواهد داشت. آنهاييكه به تحميل خود را مسئول همة ملل موجود در كشور معرفي مي‌كنند و در مجامع جهاني، موقعيّت ملل غير مسلّط در يك كشور را بر مبناي اسناد جعلي و تحريف شدة تاريخي و فرهنگي ارائه مي‌دهند، هميشه در صدد آن هستند كه تنها به رؤياها و ذهنيّت‌ها و به تحقّق آنها بپردازند و ديگران را يا از خود جدا و يا به زور از خود بينگارند و در دريافتها و داشته‌هاي ملل غير مسلط، دستي پليد و نامرئي ببرند. امّا آنگاه كه يك ملّت ممقوت زير اهانتهاي متوالي با نيروي خلجاني غير قابل كنترل به تاريخ و فرهنگ و ديگر خصيصه‌هاي استحاله شده درخصايص بيگانگان پي مي‌برند ودر صدد سازمان دهي حركت يا جنبشي حق طلبانه بر آيند، براي مغرضان آن كشور چاره‌اي جز فريب و در نهايت سركوب نمي‌ماند. و صد البتّه كه اين سركوبها مي‌تواند در قوالب انگ زدنهاي سياسي و منزوي كردن فرزندان آن »ملّت ممقوت« صورت گيرد. از سوي ديگر موضع دولت و حكومت در اين مقطع، نسبت به مردم و جنبش آغاز شدة آن، بسيار بخشايشگر و عفو كننده بنظر مي‌رسد. در حاليكه مردم هنوز در پافشاري خود باقي مي‌مانند و مغرضان هم در جستجوي طريقي براي انزواي مردم تحت پوشش خود و بستري مناسب براي محقق كردن محتواهاي ذهني خود است. در اين مقام، براي تك تك افراد جامعه اين سوال پيش مي‌آيد. كه: »تاكي بايد يك انسان شكست خوردة معاصر براي تعالي بخشيدن به تبار انساني خويش، تاريخ و فرهنگ ديگري را تحصيل، و براي هدفمند ساختن زندگي خود از آن استفاده نمايد؟« يا »مگر يك ملّت براي برنامه ريزي به نسل آيندة خود، نبايد به تاريخ و فرهنگ گذشتة خود مراجعه كند؟« اين بايدها و نبايدها دقيقاً يك جامعة مدّعي به مدني بودن را دچار مشكل كرده، درد زخمهاي التيام ناپذير آن را كه همانا احساس خلاء و انزواست، به شدت به اوج مي‌رساند. در اينجا سياست و حركتهاي ناهمگون و تناقص آميز سياسي، تنها مانعي بنظر مي‌آيد كه »ملت ممقوت« را از وصول به تمامي خواسته‌هاي قانوني خويش باز مي‌دارد. امّا هنگامي كه اختلاف بين مردم ممقوت و دولت مسلّط به پيروزي مردم و به شكست نقطة مقابل مي‌انجامد، نيروهاي دولت بسوي گرد هم آوردن نيروهاي تازه به راه مي‌افتند امّا فقط مي‌توانند تعدادي گروه را كه دچار فاناتيسمي شديد شده‌اند، تغذيه كنند و يك پراكندگي فكري در كشور بيافرينند كه در اينصورت هم، باقيماندة انرژيهاي خود را وقيحانه از دست مي‌دهند و به ورطة انحطاط مطلق مي‌افتند و در نهايت اين »ملّت ممقوت« است كه بر خود عاشقانه و عادلانه حكومت خواهد راند، همان كه از آن به مردمسالاري و دموكراسي تعبير مي‌شود.
حالا اگر جنبش هويت طلبي آذربايجان را جنبشي از آن دست كه گفته شد، بدانيم، و اگر فرض كنيم كه دولت ايران از عواقب آن، نه در هراس، بلكه نگران است كه مبادا اين گونه جنبشها موجب ايجاد ديوارهاي بلند و نفوذ ناپذير بين دولت و ملل غير مسلط شود يا باعث بروز حوادث تلخ از قبيل جدايي و تجزيه و برخوردهاي فيزيكي بين قوميّت حاكم و قوميتّهاي ديگر، و يا خونريزي و ... گردد، بايد سران حكومت و دولت ايران را مطمئن ساخت كه در اين موضوع، جاي هيچگونه نگراني و هراس نيست، بلكه بايد دست در دست داد و همة جوانب امور را از هر ناحيه و زاويه در نظر گرفت و با احترام متقابل به راهكارهايي منطقي در چارچوب قانون و با توجه به اعلامية جهاني حقوق بشر دست يافت و نيز مي توان به خواسته هاي قانوني اين جنبش، بدون آنكه حتّي ماده‌اي از اساسنامة قانون تغيير يابد و يا بدون اينكه ملّت ممقوت آذربايجان به انقيادي بي‌چون و چرا وادار شوند، با سعة صدر و تساهل و تسامح، جوابي در خور همراه با عمل داد و اين مردم بزرگ را به ادامة يك زندگي طبيعي و شرافتمند و جهتدار، با نگرشي مثبت نسبت به حكومت و دولت عدالت گستر كشور، هدايت نمود. طبيعي است كه وقتي يك »ملّت ممقوت« با وجود اينكه قانون اساسي در چند مادة خود، به وضوح از حقوق ملّي و مدني‌اش حمايت كرده ـ تاريخ، فرهنگ، اقتصاد، و كلاَ موجوديت و هستي خود را در دست تسلط يافتگان زياده طلب، توسري خورده و تحقير شده يافت، به تدريج پتانسيل عظيم گره خورده در درونش به سيلي مهار نشدني تبديل و يكجا بر سر حق و ناحق ، و خشك و تر آوار مي‌گردد. و قصد نگارنده از نگاشت اين مقاله آن است كه بگويد: بايد زخمهاي ديرسال و دور سال مردم مظلوم آذربايجان را به خوبي شناخت و مرهمي بايسته و شايسته بر آن نهاد! وگرنه با زدن زخمهاي ديگر بر شانه‌هاي خستة اين مردم هيچ گرهي از كار گشوده نمي‌شود. بعلاوه، گرهها هم رفته ـ رفته ريز و ريزتر مي‌شود كه دراينصورت ديگر هيچ علاج و راهكاري براي باز كردن آن نمي‌توان يافت.
جنبش هويت‌طلبي آذربايجان در نگاهي ژرف به آن، يك جنبش مدرن و باورمند به آينده است و ديرسالي است كه از يك حالت كلاسيك و سانتيمانتال خارج شده و موقعيت سياسي و مدني خود را در ايران و حتي جهان چنان قطعي مي‌داند كه فراتر از جناحها و حزبهاي موجود در جامعة كنوني ايران عمل مي‌كند در واقع اين جنبش در ظرف زمانهاي زيادي، در اثر رفتارهاي ضدّ بشري حاكميتها و دولتها در تاريخ نسبت به مردم آذربايجان، روي داده و شكل گرفته است. پس بايد دريافت كه شعر آفرينش بدون تقابل سجعهاي متوازن، داراي هيچ نوع آراية موازنه‌ي نيست و از آميزش خاكستر تاريخ و فرهنگ ضدّ و نقيض در اجاق يك كشور بي‌توازن، نه امتزاج، كه يك انشقاق مطلق حاصل مي‌شود. اين را هرگز فراموش نكنيم!

 

توکل کياني اصل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 13:11  توسط ایتگین تورک  | 

يانديرين مني

يانديرين مني

حبيب ساهر

گونشدن قووروب سورونوب يئرده

ياري چوروموشم، ياري يانميشام

خيال ايسه آليب سيرمالي پرده

تدريجي اؤلومو حيات سانميشام

گلين آ دوستلار، طلسمي قيرين

بو گون اؤلمزسمده ، اؤلورم يارين

آه يئتر چورومك ، مني يانديرين

كولومو سوورون چؤكركين آخشام

نه دورو سولارا. نه ده سئللره

سوورون كولومو وئرين يئللره

سون باهاردا قوشون ساري گوللره

كولومو سوورون، سووورون گتيرسين

هر بير ذره سي اود، گونشه يئتيرسين

قارا گونلرين دستاني بيتيرسين

يوخومدو ابدي حياتا اينام

باسديرمايين مني تورپاغا دوستلار

بو قارا تورپاكدان دا مگر نه چيخار؟

ايستمم تورپاغيم گوللنسين باهار

باهارلا شن لنمز غملي سرانجام

مني بو دونيادا اولورسا سئون

سرخاب داغلارينا اولورسا گئدن

گئجه ياري لاري يانديرسين گون

من قيزيل آلؤوون ايچينده وارارام

توي ـ دويون اولورسا آذر ائلينده

ايسترم ياشايام ائللر قلبينده

شعريم ازبر اولسون خلقين ديلينده

ايسترم خاطيره ده ابدي قالام

تبريز   12/5/1347

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 9:1  توسط ایتگین تورک  | 

دانيشديغين ديلده ياز!

دانيشديغين ديلده ياز!

    آيدين تبريزي

قلميم، ناز قلميم، نيه سوسوبسان گوشه ده

                                                       شهرياردان بيزه ميراث قاليبسان، قلميم

طاقچا ميزدا بير بزنميش كادو دا اوتوروبسان

                                                        شهرتيندن قورو بير آد قاليبدي، قلميم

سن مني هئچ بزه مه! دور آياغا! ناز قلميم

                                               سوگيلري، آرزولاري، دردلريمي ياز قلميم

قلميم، ياز قلميم، چوخ يازاجاخسان، بيليرم

                            اوره يينده سيخيليب سوزلرين آمما، داشاجاخسان، بيليرم

دوست و دشمن سني زنداني ائديب اللرينده

                                               ياتما زندان دا اويان! حقيوي آل! ياز قلميم

 

***

 

قلميم، ياز قلميم، دورماگينان بسدي داها!

                                    بوشلا سن قافيه ني! اوره يينده ييغيلان سوزلري ياز

قلميم، ياز قلميم، شك ائله مه، دوز سوزو ياز

                                         آياغيوا دولاشان زنجيري قير، دوز يولو ياز

قورخونو قوي قيراغا! چتين ليغي يوخدو دئنن

                                       چوخ هاسات بير يولو وار! دانيشديغين ديلده ياز!

شهريارين قلميندن آلان الهاما دايان

                                             سوزلريوي، آنان اورگتديغي ديلده گينه ياز

 

***

 

قلم آزاد اولاجاخ، يازاجاخ دردلريني

                                                 هئچ كيم، بوغابيلمز بو داشان سوزلريني

يازاجاخ اوره يينده كوز اولان سوزلريني

                                              ياخاجاخ اوز الووينان، بوتون دوشمن لريني

 

***

 

گورورم دالغالاري، موج لاري، قووزاناجاخ!

                                                     شوونيزمي، قلمينن بوغاجاخ ميلتيميز!

 

***

 

قلميم، ياز قلميم،

                          دورما كي چوخ دوروبسان، 

                                                                     ياتما كي چوخ ياتيبسان،

يازاجاخسان، يازاجاخسان، يازاجاخسان، بيليرم

 

 ***

 

                                                                                                        

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 9:0  توسط ایتگین تورک  |